30/4/1390
جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰صبح ناز و کتاب خواندن .کتابی که از ستاد آوردم را مشقول خواندن بودم با نام دورغ های که معلمم به من آموخت نویسنده که یک استاد تاریخ دانشگاه آمریگاه است به باز گویی تاریخ آمریگا و دیگر جهان پرداخته اما نمی دانم چرا این روش را انتخواب کرده در هر صورت ارزش خواندن را داشت .
مشغول خواندن بودم که فائزه گیر داد مارا بیرون می بری بیرون میری و یا برنامت چی هی گفتم نشستن و کتاب خواندن آخرش کار کرد که راهی شدم خانه و کار .نهار و استراحت و بعد هم به همراه امیر صدرا رفتیم دیدن آقای پرمه برای کار تولید بر نامه های هنری و توریست در خارج از ایران .شکر خدا فکر می کنم به حدفم نزدیک شدم.اما جدی برخورد کردم.
بعد از رسانن صدرا با محمد یوصف و ننش راهی شدیم دیدن عزیز در پارک سردار جنگل که برای بچه های مجتمع جنس می فروخت .
سری و خرید ی باز پیراهن و برای خودم و محمد جواد .
شب خونه .۸۰ دادم مهندس که بده به سید و بعد خونه . ولی حال نداشتم.
شکر بابت همه چیز ای خدا . نماز را هم به شکل اهل سنت یاد گرفتم.
