31/4/1391
شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱شنبه
نماز دعا و کار و حمام راستی برق هم رفت که بعد آمد...خلاصه استراحت و کار و بعد رفتم دنبال فاطمه بردمش کلاس موسیقی با ابولفضل هم در خصوص کاراش حرف زدم و بعد محمود رضا خانی آمد و در خصوص کتابش حرف زدیم و فرستی شد از تاریخ ایران حرف بزنیم و جر یان سنگ باد گنا بادی که در خراسان پسرش را کشتند و خلاصه کلی حرف زدیم . شب هم خونه.
سید ماشین محمد یوسف را آورد.
30/4/1391
جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱جمعه
نماز و دعا و حمام و راهی امامزاده شدم کت و شلوار و کفش و کلاه و مجله ها و ساعت و انگشتر وخلاصه نو نو بودم شکر...
با امینی در خصوص لاتیک ماشین سنگین حرف زدیم و بعد با ابولفضل در باره کارش...
نماز و راهی خانه شدم ...
از دیروز استقبال ماه رمضان رفته ام و روزه هستم .جالب این است که آقایان هنوز دنبال ماه هستند که ببینن!
29/4/1391
پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱پنج شنبه
نماز شب و بعد در انتظار ازان صبح و حال خوبی بود .نماز را با یاد گیری بسم الله خواندم ..............و بعد هم استراحت و حمام و راهی شدم نجم الدین هم آمد .۵۰ داد برای ۸۰ مجله و برد و بنزین نداشتم رفتم .....
28/4/1391
چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱چهارشنبه
نماز و استراحت و کار و راهی شدم. قبل از حرکت حسین مرادی زنگ زد و بعد راهی شدم با محمد جواد رفتیم دنبال کارا چاپ خانه و بعد کپی و ۲۱ هزار تومان شد و بعد سازمان هلال احمر دیدن دوستان از جمله دکتر........در خصوص ورود دارو های مورد نیاز سازمان هلال احمر و بعد هم ستاد ساماندهی و دیدن دوستان و راهی شدم ارشاد مطبوعات و دادن فرم ها و نامه مربوط به زبان و پخش مجله .رفتیم مر کز مطالعات مطبوعات و با دوست قدیمی خود هم دیدار داشتم آقای جعفری هنوز در گیر کار جمع آوری مطبوعات فارسی زبان از سال ۵۷ هست و حرف زدیم...بعد هم خانه و نهار و نماز ...شکر خدا شلوارم پیدا شد.
شکر خدا مجله ۲۷۳ و ۲۷۴ هم چاپ شد و برام آوردن.
عصر باز با محمد جواد رفتیم گمرک و ساکم را پس دادم و شلوار گرفتیم و کفش و بلوز برای محمد جواد.
شب هم خونه.
27/4/1391
سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱سه شنبه
نماز و استراحت و بعد حمام و بعد کار و راهی شدیم .دفتر خانم بیده آمد و دوستاش حرف زدیم و بعد هم ابولفضل خورم رود آمد و در خصوص کارش حرف زدیم و راهی شدیم او آموزش پر ورش و من هم بانک کشاورزی و بعد از آنجا چاپ خانه یوسفی نبود راهی خانه شدم نهار استراحت و بعد با محمد جواد رفتیم باز چاپ خانه و دادن ۵۰۰ تومان به یوسفی و بعد هم بازار برای تبلت در مسیر هم خرید کفش شکر .شب خونه...
26/4/1391
دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۱دوشنبه
نماز شکر باران می بارید و من نماز را با حالی خواندم...استراحت . بعد حمام و آماده شدم محمد جواد و پرمه آمدن و راهی سفارت اسلوانی شدیم باران می بارید و من با خانم جباری و آقای ابولحسنی در سفارت آشنا شدم بد نبود.. ولی کارای پرمه خیلی کشکی است. و هنوز باران می بارید و چه زیبا هم می بارید گر چه ترافیک زیادی هم بود!
در مسیر به ساختمان پسیان سری زدم و آقای شهاب را دیدم گله کردم و او هم حرف های خودش را زد قرار شد که قراری بزاریم بندی خدا فهمید که در حق من بر خورد شایسته ای صورت نگرفته...ناراحت شد.
نهار خانه و بعد از استراحت باز با محمد جواد و محمد یوسف را هی شدیم بازار و در مسیر خرید کت و شلوار برای خودم.
شب هم خونه...
25/4/1391
یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱یکشنبه
نماز استراحت و بعد راهی شدم .دفتر و بعد گرفتن چند برگ کپی و بعد هم ستاد .از وزارت کشور برای بازدید آمده بودن و فر ستی شد تا باز با خانم لیدی حرف بزنم در خصوص پسر و دامادش و اروسش که کار عکاسی نمایند.
با ابراهیمی رفتیم نهار و از ماهی که بدم می آمد خوردم ... بعد نماز و راهی خانه شدم عصر بعد از کمی استراحت با محمد جواد راهی شدیم بازار موبایل و تبلت و خلاصه کلی گشتیم.
شب هم خانه ...شکر........................
راستی هوا گرفته بود و نم نم باران گرفت تمام شب بارید....شکر.
24/4/1391
شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۱شنبه
نماز و دعا و حمام و کار.دیدن شب پور ستاره آقای علی معلم و دنیای تصویر هنر.کار خوبی بود...
تمام روز در خونه ماندم و کار های عقب مانده را انجام دادم .
عصر مادر جواد زنگ زد که.................. همین!
23/4/1391
جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱جمعه
نماز استراحت و بعد دعا و حمام و رفتن به امامزاده و خواندن قرآن در آرامش...خانه و نهار و استراحت و کار... متاسفانه دوتا شلوار و پارچه شلواری در خانه و اتاقم گم شده بود!
شب خونه و همین ...
خانم ناهید اکبری زنگ زد و در خصوص زندیاد دکتر پریز شهریاری حرف زدیم ...خیلی چیز ها که در این ده سال آخر عمر استاد گزشته بود و هیچ کس حتی فر زندانش نمی دانستند از دشمنان دوست نما گرفته تا چهار میلیون پولی که مسئولین بیمارستان جمع تهران خواسته بودند تا به دکتر رسیدگی نمایند... خدایا این چه .............................بگزریم!
در وسیر رفتن به خانه دلم خیلی گرفته بود گفتم خدایا مثل هر سال زمین آلوده را بشور و ای کاش باران رحمتت می بارید...
22/4/1391
پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۱پنج شنبه
نماز و استراحت و بعد کار...مسعود حدود ۱۱ آمد و مشغول شدیم شکر خوب بود بعد از رفتن او استراحت کردم .محمد جواد هم زنگ زدکه پول بده ۴۰ هزار تومان و بعد از ساعت ۷ راهی شدیم بیرون یه گشت کوچولو و من یه کلاه خریدم و ماشین اصلاحم را درست کردم.
شب باز خونه...شکر.
کانال بی بی سی در باره گروه تاتر افغانستان که برای شرکت در جشنواره شکسپیر شرکت می کرد حرف می زد و من دلم می سوخت که ایران هم می توانست اما... جالب اینکه استاد بازیگری ایران هم امروز فوت کرد!استاد سمندریان یادش به خیر...
21/4/1391
چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱چهار شنبه
نماز و استراحت زدن ریش و حمام و راهی شدیم دفتر و با تیموری در خصوص کار های دفتر حرف زدم .بعد با پیام دکتر طباطبایی راهی شدم وزارت خارجه و گرفتن نامه ها و بعد رفتم برای دیدن دکتر دهقان و بعد با خانم فاطمه رازی پور نویسنده و کارمند موزه ملک آشنا شدم و در خصوص موزه و کار های او صحبت کردیم..به دفتر بر گشتم و با بچه ها برگشتیم خونه و بعد نهار و بعد از استرارحت رفتم دفتر کیخاه آمد و ما در خصوص کار باز حرف زدیم و آقای شعاری هم آمد که یکی از هنر مندان قدیمی کشور است و کار های خوبی انجام داد او که از دوستان قدیمی من بود در خصوص کار جدیدمان حرف زدیم...بعد هم من به خونه برگشتم.روز پور کاری بودشکر...
20/4/1391
سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱سه شنبه
نماز و استراحت و بعد راهی شدم رفتم خیاطی برای دوختن کت ولی جواد خیاط ندوخت گفت کار من نیست. رفتم خانه و بعد از نهار و کار راهی شدم ستاد ساماندهی گار گروه رسانه بدبخت کار گشا جا خوورد من را دید .مردک چی فکر کرده ...مگه چی می خوان بدن...من مدتیماندم و بعد راهی شدم دفتر و دیدن کیخواه و آمدن ماهی صفت و دیدن او خانم بیده هم آمده بود و رفته بود ... فائزه محمد یوسف را برده بود کلاس و آمد ...شب خونه...
19/4/1391
سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱دوشنبه
نماز وبعد از استراحت راهی شدم بانک پاسار گاد و دیدن رئیس بانک خوشحال شد که مطلبی برای او چاپ شده .به چاپ خانه سر زدم و با یوسفی حرف زدم و کتاب نظر علی را دادمش . به سازمان تبلیغات اسلامی رفتم و با دوستان جمشیدی و جعفری حرف زدم گفتن کانون قرآنی درست کنیم. بعد هلال احمر و دیدن خانم ننجی و بعد هم پست و باز ستاد ابراهیمی و دوستاش شهردادر شهرشان و آمدن رضا هارونی و دوستش و حرف و حرف من راهی شدم دفتر و سیاح آمد و در خصوص کار حرف زدیم .بعد هم خانه...شب هم خونه...
18/4/1391
یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱یک شنبه
نماز و مسعود بابا جان هم آمد و کار .فرصتی شد که به کار هایم برسم و بعد از خانه به شرکت تعاونی مطبوعات رفتم نفر اول بودم در مسیر سری به معاونت سینمایی زدم و دنبال کارا با آقای نادری هم آشنا شدم مرد خوبی بود در قسمت همکاری های خانگی و... بعد نهار .بندی خدا حسن ضرغامی را دیدم که دم در منتظر وزیر ارشاد بود...................................... بگزریم. براش یه دلسته خریدم و رفتم .در تعاونی من با دکتر بهبهانی حرف زدم و هوشمند راد و خان برنجی امدن و یاد قدیما جلسه شروع شد و در خصوص طرح ترافیک حرف زدیم و چی بگم... فرصتی شد با خانم برنجی حرف بزنم و به نظرم کاندید خوبی برای بازی در فیلم خلوت یک زنم است . تا خدا چه خواهد...همایون پاینده هم آمد و حرف زدیم و منراهی شدم .
راستی امروز کار بزرگ دارائی را هم انجام دادم شکر خدا تمام شد.
17/4/1391
شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱شنبه
نماز استراحت زدن ریش و حمام و بعد کار و کار ...آیدین زنگ زد که به جرم آدم ربایی دستگیر شده خندم گرفت گفتم درست می کنم .مرتیکه کسافت...
فرصتی شد تا با نیری حرف بزنم خوب بود .شکر خدا دکتر طباطبایی هم خبر خوش داشت ...
عصر هم راهی شدم دفتر تیموری و فاطمه را هم بردم...شکر...خانمه بیده آمد و ۵۰۰ هم داد و بعد سیاه و دوستش رضا خانی در خصوص کار کتابش و حرف...
من پنج تا از کتابهایم را دادم به سیاح برای چاپ مجدد.....................
شب هم خونه..........فاطمه را رساندم خانه و بعد خونه.شکر.
16/4/1391
جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۱جمعه
نماز و دعا و حمام و راهی شدم امام زاده دیدن امینی و آشنایی با جوانی به نام ابولفضل خورمزاده که یک سال از محمد جواد کوچکتر است و دیپلم کامپیوتر و ...قرار شد همکاری با ما نماید...شکر.
شب گزشته با مادر یوسف در خصوص رفتارش حرف زدم و اون چه باید می گفتم را باز گفتم ...گفتم خانم تو هیچ قاموصی نیست که یه دختر بچه ترجی بده بره خونهی زن باباش ولی پیش مادرش نباشه و یا یه بچه شش ساله بگه نمی رم خونه... این رو بفهم...اما اون هر گز نمیفهمه...لعنت به هر چی خره....
شب هم خونه......
15/4/1391
پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۱پنج شنبه
نماز و استراحت .خواب زمان جنگ را می دیدم هاشمی رفزنجانی هم بود...بعد صبحانه و حمام و دکتر سه تا امپول زدم و خانه...امروز تولد امام زمان بود و ملت ایران چی بگم ...شکر!
شب هم خونه.
14/4/1391
چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱چهار شنبه
نماز را با صدای ازان صبح خواندم و حالی داد بخصوص که سخت بیمار هم بودم و بعد استراحت . مسعود ۱۰ آمد ولی دستگاه خراب بود حرف زدیم و بعد خوابیدم تا ۶...وبعد خانه و دیدن فیلم رجب با جواد و مادرم...
شب خونه .
13/4/1391
سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۱سه شنبه
نماز استراحت حمام و رراهی شدم اول دفتر تیموری و دادن باطری به سید. بعد بانک کشاورزی و واریز پول به حسابم و بعد هم خانه و کار. شخصی به نام رضایی از کرج زنگ زد و درخصوص سایت کتاب حرف زد و توضیحاتی دادمش و بعد هم کار...
12/4/1391
دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱دوشنبه
نماز و استراحت زدن ریش و بعد حمام و راهی شدم دارو خانه خرید دارو برای مادرم و خودم و خانه و کار...نهار و بعد راهی شدم دفتر تیموری و دیدار با آقای حسین اولیایی و بنان هنر مند خوب بود سپس راهی خونه شدم و لباس عوض کردم و بعد رفتیم خیابان نفت کوچه هفتم و...خوب بود جوریان هم با خواهرش آمده بود ناچار من حرف زدم و سرو تح جر یان را جمع کردیم شکر...
شب خونه و شام و خواب که خیلی خسته بودم...
عصر فر صتی شد تا با آقای تیموری حرف زدم و فهماندم که روشش درست نیست...پزیرفت...
11/4/1391
یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۱یکشنبه
نماز و . استراحت و بعد هم راهی شدم به همراه امیر صدرا رفتم دفتر و رسیدگی به کار ها...خانه و آمدن آقای رستگار برای گواهی نامه ها و بعد از رفتنش کار و استراحت ... عصر هم خونه...
10/4/1391
شنبه دهم تیر ۱۳۹۱با صدای ازان صبح بیدار شدم و نماز و استراحت و بعد زدن ریش و حمام و راهی شدم موتور سازی و بعد هم به همراه فاطمه رفتیم به ستاد ساماندهی و دیدن دوستان و بعد کپی و بعد هم خانه...
9/4/1391
جمعه نهم تیر ۱۳۹۱جمعه
نماز و استراحت. داع و حمام و راهی شدم دیدن آقای امیری و دادن مجله های جدیدو بعد خانه و نهار و کارو استراحت و آمدن آقای ناصر نجم الدین به همراه دوستش از زاهدان آقای شاه مغازانی که صحبت شد دخترش بیاید موسسه برای کار...از هر دری گفتیم...
حالا هم اشعاری را که شهرام ناظری می خواند گوش می دهم ...
شب گزشته فرصتی شد تا حرف بزنم و بگم که برای نمونه چرا مو هایم را از تح زدم چون به قول خیلی ها خیلی خوشگل و خوش تیپ شده بودم خواستم به خودم بگم که نمی خوام این طوری ارزیابی بشم و....
8/4/1391
پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۱پنج شنبه
نماز استراحت و بعد کار و را هی شدم به خانه رفتم ریسیور جدید را دادم و به همراه فاطمه و امیر صدرا راهی شدیم طبرستان ،تیموری نبود فرصتی شد تا با خانم همکارمان در خصوص کار جدیدش حرف بزنم و بگم باید چه گونه با مردم حرف بزند.از خودش هم پرسیدم گویا پدرش تاجر بوده و چند سال پیش که میرفتن سوریه فوت کرده و او بیشتر در این کشور زندگی کرده بود او کاردانی را در رشته سینما تمام کرده و دختر ساده و سالمی به نظر میرسید. با فاطمه و امیر صدرا راهی دفتر دکتر ادیب شدیم و با فرید حرف زدم و شکر خوب بود ...بعد هم خانه و نهر و کار...و استراحت .علی رغم قرار قبلی آقای حسین خان مرادی نیامد و وقتی زنگ زدم گفت که من شب مبیام گفتم شب فایده ندارد نیا و فردا بیا ...خر خدا فککر می کنه من دارم گو تاه میام اهمق نمی داند که دارم انسانیت می کنم ...شب خونه و کار خواهرم به همراه بچه ها آمدن و نشستیم به گفته گو...فرصتی شد تا با فائزه هم حرف بزنم و تا سه حرف زدم .
گفتم چون باید می گفتم.
شکر...
7/4/1391
چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱چهارشنبه
نماز و ریشزدن و حمام و بعد دادسرای صادقیه برای مطرح کردن شکایت جعل مهر و چی بگم ... و بعد پاسگاه و دیدن آقای رضایی معاونت اجتمایی پاسگاه ... و شنیدن درد دل های او او فارغ تحصیل رشته ارتباطات دانشگاه بود و بسیار هم به کارش مسلت بود...در خصوص چگونگی همکاری برای کمک به مردم و بخصوص جوانان از راه برقراری کلاس و آموزش حرف زدیم ...بعد هم خانه نهار و ساعت۵/۳ ماهی صفت آمد و در خصوص کار ها حرف زدیم از جمله شرایطی که می توانست دنبال کند و نکرد.بعد از رفتن او فرصتی شد تا با مادر محمد جواد حرف بزنم و در خصوص رفتارش بویژه دیشبش که به امیر صدرا گفت بابای تو نیست و تو برادر نداری و ...امروز که خودش را زد به خواب تا از مهمان ما پزیرایی نکند حرف زدم داستان از دیدن نامهای شروع شد که دید ه بود از لیست کسانی که قرار بود به ارشاد معرفی شوند.برای سفر به ژاپن و ... گفتم چرا زندگی ما را خراب می کنی داری زندگی می کنی بکن و بچه ها را عزیت نکن عصاب من و مادرم و بچه ها را خراب نکن.گفتم یا دوستانه خدا حافظ یا بشین و ول کن... او ترجی داد برود ولی داستانی شد محمد جواد هم آمد و با من درد دل کرد بچه چیز هایی می گفت که بیش از هر چیز خودش را ناراحت می کرد ترجی دادم دیگر چیزی نگم و .........................
مسئود مجله ها را آورده بود برای همین من مشغول تا کردن شدم .
بچم فاطمه قندش افتاده بود بدنش سرد شده بود و یخ کرده بود .کمی آرامش کردم و با دلی شکسته راهی خونه شدم جای که هیچ سنگر مناسبی برای ماندن و زیستن هم نیست...
و سکوت و سکوت...
6/4/1391
سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱نماز و استراحت و بعد هم حمام و راهی شدم ارشاد اسلامی حراست وزارت خانه و.... بعد بانک ملی و بعد باز بانک و راهی شدم .
5/4/1391
دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱نماز استراحت و بعد زدن ریشو رفتن به حمام و راهی شدم ...در مسیر بانک کشاورزی و بانک رفاه و بعد گپی گرفتن و رایت کردن سیدی و رفتن پیش مسعود حیدری در سازمان قرآن ...
راهی خانه شدم و بعد از نماز و نهار برای امیر صدرا شروع به ساختن تیر کمان کردم...
ابوئی زنگ زد ۵۵۰ دادم . ۴۰ بر داشت از حساب مادرم و محمدپرمه ۲ به حسابم ریخت .
به دکتر طباطبایی و شمسایی زنگ زدم و در خصوص فیلم حرف زدیم ...شکر.
4/4/1391
یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱نماز استراحت و بعد حمام و راهی شدم دیدن دکتر باهر! و بعد آموزش پرورش منطقه ۲ و دیدن آقای دوستی و مشاوره آقای چشم آذر و خانم همکارش و بعد هم دفتر طبرستان ....
عصر خانه حسین مرادی آمد و گفت دیشب حالش بد شده و بردنش دکتر و فیلمی آورد که ججشن تقدیر و قدر دانی از عوامل فیلم ش در نظر ...... بود و ....من به او گفتم پسر تو تمام انسانیت و شرف مردم و جامعه هنری را لکه دار کرده ای تو به من نه که به یک ملت خیانت کرده ای تو خیلی کسیف و پست هستی مجلاتی که از او نام برده بودن به عنوان یک هنرمند و ... همه و همه حسابی صرم درد گرفته بود و مستانه می خندیدم این خنده خشم و نفرت از جانوری به نام مرادی بود...از همه بدتر دروغ گوایی او بود که هنوز ادامه داشت ... پرمه هم آمد و حرف زدیم و قرار شد فردا پول بدهد...
شب راهی خانه شدم مادرم ۸۰۰ داد که ۲۰۰ همان موقع خرج شد. وبابت برغ و تلفن رفت...
3/4/1391
شنبه سوم تیر ۱۳۹۱شنبه
نماز و استراحت و بعد هم راهی شدم تامیرگاه موتور و بعد خانه تنها بودم کار و کار و محمد ناصح پسر همسایه ما آمد که در خصوص مجله با ما کار کند حرف و حرف بعد گفتم برو و تمام کار ها را بکن . من باهات هستم .نهار و نماز و ساعت ۴ هم هادی کرمی آمد گو یا اون هم با زنش زده بود به هم و دلش پور بود نشست به حرف و برای همین به جلسه شهر داری نرفتم و ماندم خانه . باز مادرم درد دلش باز شد و این بار من گیر کرده بودم که چه کنم ناچار از اتاق زدم بیرون که چیزی نگم.به این پسره حسین مرادی هم گفتم که بیاد و مدارک را بیاورد. از یاوری هم دل خور بودم که چرا جواب من را یادش رفت که بده.مجله هم ماند تا مسعود بابا جان بیاد خونه.
2/4/1391
جمعه دوم تیر ۱۳۹۱جمعه
صبح بیدار شدم و بعد باز خوابیدم حال نداشتم . سرم را از تح زدم با نمره صفر وای که چه حالی میده...بعد حمام و نماز و دعا و صبحانه و باز دعای روز جمعه و بعد امامزاده و دعا و دیدن دوستان بمیژه امینی... راهی خانه شدم و نماز و کار... وقتی برای استراحت نماند و فقط کار کردم .خیلی خسته یودم. نمی دانم ولی به خودم آمدم دیدم پشت میز کارم روی صندلی خوابم برده بود شاید ده یا پانزده دقیقه.
طرح استعداد سنجی و هوش و پیش دبستانی به زهنم آمد و برای همین پوشت جلد مجله را عوض کردم و علی رغم میل باطنیم به تیموری زنگ زدم آمد و حرف زدیم که چه باید بشود و کمی هم گله نه خر فهمش کردم...
شب خونه...شترنج بچگیم را هم بردم محمد یوسف دید کلی خوشحال شد و بازی کرد...
