7/4/1391
چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱چهارشنبه
نماز و ریشزدن و حمام و بعد دادسرای صادقیه برای مطرح کردن شکایت جعل مهر و چی بگم ... و بعد پاسگاه و دیدن آقای رضایی معاونت اجتمایی پاسگاه ... و شنیدن درد دل های او او فارغ تحصیل رشته ارتباطات دانشگاه بود و بسیار هم به کارش مسلت بود...در خصوص چگونگی همکاری برای کمک به مردم و بخصوص جوانان از راه برقراری کلاس و آموزش حرف زدیم ...بعد هم خانه نهار و ساعت۵/۳ ماهی صفت آمد و در خصوص کار ها حرف زدیم از جمله شرایطی که می توانست دنبال کند و نکرد.بعد از رفتن او فرصتی شد تا با مادر محمد جواد حرف بزنم و در خصوص رفتارش بویژه دیشبش که به امیر صدرا گفت بابای تو نیست و تو برادر نداری و ...امروز که خودش را زد به خواب تا از مهمان ما پزیرایی نکند حرف زدم داستان از دیدن نامهای شروع شد که دید ه بود از لیست کسانی که قرار بود به ارشاد معرفی شوند.برای سفر به ژاپن و ... گفتم چرا زندگی ما را خراب می کنی داری زندگی می کنی بکن و بچه ها را عزیت نکن عصاب من و مادرم و بچه ها را خراب نکن.گفتم یا دوستانه خدا حافظ یا بشین و ول کن... او ترجی داد برود ولی داستانی شد محمد جواد هم آمد و با من درد دل کرد بچه چیز هایی می گفت که بیش از هر چیز خودش را ناراحت می کرد ترجی دادم دیگر چیزی نگم و .........................
مسئود مجله ها را آورده بود برای همین من مشغول تا کردن شدم .
بچم فاطمه قندش افتاده بود بدنش سرد شده بود و یخ کرده بود .کمی آرامش کردم و با دلی شکسته راهی خونه شدم جای که هیچ سنگر مناسبی برای ماندن و زیستن هم نیست...
و سکوت و سکوت...
