29/2/1391
جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱جمعه
نماز و استراحت و حمام و بعد دعا و دعا و بعد راهی امامزاده شدم دیدن دوستام و بعد خانه...
28/2/1391
جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱پنج شنبه
نماز و بعد استراحت و بعد حمام و کار نمی دانستم از کجا شروع کنم . مدام محمد جواد زنگ می زد که پول بده رفتم 15 دادم و 5 مادرش و راهی شدیم .خرید قفل کیف کیفی که 4 خریده بودم قفلش شد 4 بعد خرید گل سینه و واریز 500 به حساب بحجت و خانه خواهرم و دیدن مادرم .خدارو شکر 500 خواهرم داد و حساب دانشگاه الهام تمام شد. 50 دادم مادرم و راهی شدیم خرید کفش و بعد خانه مسیح پور احمد معروف به شاه آبادی.گفت گو و مصاحبه از زندان آمریکا و شرایط آن گفت و... من گفتم یه جای کار مشکل است و جای سئوال چرا دولت ایران حامی شما نبود من سیاست های دولت را در خصوص امور خارجه نمی پسندم و توحین به ایرانیان را دال بر بی لیاقتی دولت مردان می دانم . .در هر صورت مصاحبه تمام شد و بازدید از خانه و باشگاه هم بود .شب خونه...
شکر روی موتور خیلی سخته...
27/2/1391
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱چهار شنبه
نماز و بعد زدن ریش و حمام و راهی شدم .اداره پلیس امنیت و دیدن دوستان و بعد پست 11 و ار سال مجلات و بعد راهی شدم وزارت امور خارجه و دیدن دکتر طباطبایی و گفت گو در خصوص فیلم وطنم . بعد هم راهی شدم ستاد ساماندهی با آقای رفیعی در خصوص کشاور زی حرف زدیم و بعد .... نماز و راهی شدم دیدن دکتر پار سا زاده خانه مشارکت جانبازان و ایثار گران . جالب بود...بعد دیدن خان بورزویی و بعد خانه . فر صتی شد با محمد جواد حرف بزنم . شب خونه...
26/2/1391
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۱نماز و کار...راهی شدم ارشاد معاونت امور سینمایی و دادن طرح خاک سرخ و تمدید وطنم و دیدن یاور زاده وبعد خانه . عصر مامور بیمه آمد عیدی 50 دادم و شب خونه...
25/2/1391
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱دوشنبه
نماز و استراحت و بعد راحی شدیم .محمد جواد را رساندم و بعد ستاد و دیدن محسن دولتی و رضا هارونی و ابراهیمی . بعد با محمد جواد رفتیم نهار و بعد راهی شدم نماز را در ستاد خواندم و راهی میدان آزادی شدم و با حاجی رفتیم نزدیک کرج برای دیدن زمین 16 هزار متری برای بیمارستان.بعد خانه و دیدن آقای ممتاز و داود برای کارش و بعد رفت آقای بیات هم آمد و حرف زدیم و با ایتالیا حرف زدیم .راستی کلاه من را هم آورد.
24//2/1391
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱نماز و بعد استراحت وبعد هم کار...عصر آشوری زنگ زد و آمد در خصوص جنسش حرف زدیم و بعد مسعود بابا جان آمد 50 دادم بعد کرمی مقدم شیوا بهمنیان هم آمدن و حرف زدیم .
برای مدرسه محمد جواد 50 دادم و چی بگم.
شب خونه...
23/2/1391
شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱نماز و بعد استراحت و بعد راهی محمد جواد را رساندم و اداره مخابرات هم رفتیم. خانه شدم و کار...نوشتن و نوشتن ..عصر هم به همراه فاطمه و محمد یوسف و مادرش و آقای محمد پرمه رفتیم سالن امیرالمومنین در منطقه 22 شهر داری برای اجراء برنامه و جشن میلاد حضرت زهرا(س) شکر خوب بود و لی حسن مصطفوی نمی توانست جمع کند و آخر من دیدم که خیلی ها ناراضی خواهند شد ناچار با عنایت به اینکه از قبل پیش بینی کرده بودم از آنها تقدیر کردم و خاطر نشان شدم که این ها از برکت تلاش ماست و ...شاید فر صتی بود که گوش خیلی ها بویژه خود آیدین و حسن را بکشم که یادشان نرود زیر سایه ما حرکت می کنند و ما نیز زیر سایه لطف حضرت حق هستیم .
خوب بود مسیج شاه آبادی و خیلی های دیگر مثل دکتر محمدی هم از مجلس بود . برای همین لازم بود که من حرف بزنم . مو سیقی های خوبی هم پخش شد از جمله آذری که جالب بود عمو نیکی هم بر نامه اش قشنگ بود. شب خوبی بود شکر خدا .
اما در خصوص لوح تقدیر من که به دوستان دادم نشان شیر و خورشید بحث برانگیز شده بود و خیلی ها سئوالشان این بود که چرا شیرو خورشید . که توضیح دادم.شکر.
شب هم تا دیر وقت گفت و گو با فائزه ...
22/2/1391
جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱نماز و دعا و حمام و راهی شدم . کفش .کراوات و شلوار جوراب نونو !شکر کلی با امینی در خصوص کار های ملت خندیدیم ولی راستش حرس خوردیم.
با اس ام اسی که حسن نیک بخت فرستاد فهمیدم استاد عزیز و ارجمند پرویز شهریاری عصر روز پنج شنبه فوت کرد و ساعت چهار امروز از آتش کده تشحی می شود. دلم گرفت دیروز مجلس ختم محمد رضا فخیم و امروز صبح مجلس ایرج قادری و عصر مجلس ختم دکتر شهریاری.
سال ها آشنایی من و استاد و دیدار با او برایم همیشه جالب بود . و از همه مهم تر که نام موسسه ما را او برگزید..یاد و نامش همواره زنده باد...
عصر با آمدن آیدین راهی شدیم .متاسفانه فرصتی نشد بریم مراسم استاد پر ویز شهریاری و رفتیم منزل خانم شیرین حیات بخش و در خصوص فعالیت های هنری و بر نامه فر دا حرف زدیم . .امیر صدرا هم با من بود.بعد رفتیم دفتر کار آقای عباس ذهتابی و برای بر نامه های فر دا حرف زدیم ... شکر خدا خوب بود .
راستی اکبر و معصومه هم از سده برای شرکت در آزمون کار شناسی ارشد شرکت کرده بودن...
شب خانه خواهرم هم آمده بود و بعد من رفتم خونه.
21/2/1391
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱نماز و استرحت .حمام و دیدن کامپیوتر متاسفانه خراب بود.راهی شدم نمی دانستم کجا و چرا ، برنامه ملاقات امروزم کنسل شده بود بعد از چند تماس در خیابان محله مرز داران برگشتم خانه و نهار و قرار با خورم نسب برای رفتن به مجلس ختم محمد رضا فخیم . به آیدین هم زنگ زدم و به پرمه .شریفیان هم گفت من می آیم ولی من با پرمه رفتم و به خورم نسب فهماندم که برای ماشینش کارش نداشتم . اتفاقاً خوب شد مردک آمده بود در خانه و کاپوت ماشین را بالا زده بود که خرابه .
در مجلس ختم سوره 46 را خواندم کامل یک جزه را خیلی دلم برای فخیم سوخت . بخصوص که سخنران مجلس هم از اندازه و سنجش و میزان می گفت او مرد خوبی بود بسیار خوب تنها کسی بود که می شود به او عتماد کرد و لی سنجش و اندازه اش دقیق بود و یک داستان ... من همیشه به او و داستان اندازه هایش می اندیشیدم و امروز او رفت ...بگزریم باشد برای زمانی دیگر.
کفش هایم را گرفتم و بعد رفتیم چاپ خانه و مجله 267 و 268 را هم گرفتیم .خانه متاسفانه باز صفحه 4 و 5 جا به جا شده بود.
باز ناچار با مادرم بحثم شد گفتم مادر موقه حرف زدن و تر بیت بچه ها شما دخالت نکن من نمی توانم روی حرف شما حرف بزنم و این همه چیز را خراب می کند.
بعد از کار به همراه فاطمه و امیر صدرا راهی شدیم میدان پونک و فرشگاه بوستان خرید یک جفت کفش و دو تا شلوار .شب هم خانه و خونه...
شکر.
20/2/1391
چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱نماز استراحت . ریش زدن و حمام و بعد راهی شدم .چاپ خانه متاسفانه نه تنها مجله چاپ نشده بود بلکه متو جه شدم مقداری از کار هایم را بیرون ریخته اند خیلی ناراحت شدم و زدم بیرون . بانک ملی برنامه بودجه و بعد ستاد ساماندهی و دیدن سیاوش و دوستش که دنبال هم فکری برای دوستشان بودن آنها را ادریس معرفی کرده بود ..
ابراهیمی و حرف زدن با او و بعد خانم میرزایی و مصاحبه با او در خصوص بوستان کوهنورد و دادن شعری که در این خصوص سروده بودم . شکر خدا خوب شده بود...
بعد هم راهی شدم . چاپ خانه مجله حاضر نبود رفتم خانه و بعد از رسیدگی به کار ها رفتم خونه. باز هم همان حال و شب فرا رسید .
عصر در خانه علی شرغی آمد که آگهی بدهد او که بار ها زنش را کتک زده بود درد دلش باز شد و کلی حرف زدیم . به فکر من افتاد کولپ مردان را بسازم و با دوستان گرد هم جمع شویم .
شب خونه...
19/2/1391
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱نماز و استراحت .محمد یوسف خیلی سرفه می کرد و با صدای سرفه او بیدار شدم مادرش میگفت آب بخور . خدایا چی بگم گفتم شربت بدش .دنیای عجیبی است .
راهی شدم بعد از آن شب سخت و بی خوابی . حتی محمد یوسف زنگ زد و گفت بابا ببخشید که بیدارت کردم.
نهار را درستاد بودم و با ابراهیمی رفتیم بیرون قهو خانه .
امروز سردار طلایی برای دوستاش و کسانی که کار تبلیغات کرده بودن نهار میداد روزبهانی گفت بیا گفتم نماز می خواهم بخوانم و با کسی برای نهار قرار دارم فهمید که ... و نرفتم . عصر هم با ابراهیمی حرف زدم و راهی خانه شدم . کار و کار .
شب هم خونه . جریان پتو . و متکا...
18/2/1391
دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱نماز و نوشتن شعر و متن برای پارک و بوستان کوهنورد.خدا قوت کوه نورد.
راهی شدم میدان ونک و برج ... برای زبان و بعد هلال احمر و بعد هم دنبال کارام مجله را دادم به لیتو گرافی و خلاسه دیدن مسعود بابا جان و عص خانه و شب خونه.
17/2/1391
یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۱یک شنبه
نماز و استراحت و بعد حمام و کار .جارو .نظافت و راهی شدم دیدم جای من نیست . بانک رفاه کارگران و درست کردن حسابم و بعد ستاد دادن نامه به جعفری نسب و بعد هم وزارت آموزش پرورش و دفتر وزیر دفتر حاج آقا محمدیان مرکز پژوهش وزارت آموزش پرورش و بعد دفتر فرش چی در مسیر فرستی شد که برم مرکز پژوهش های مجلس و نامه خودم را بدم به آقای مختاری که نبود دوستش قرار شد بدتش . زنگ زدم و حرف زدیم.
دفتر فرشچی در خصوص کار و شرایط کاری حرف زدیم و بعد طرح حرم تا حرم و بعد تهران جدید.
راهی خانه شدم و کار...شکر!
16/2/1391
شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱شنبه
نماز استراحت و بعد زدن ریش و حمام و مسعود بابا جان آمد و کار متاسفانه اینترنت غط بود و کاری نشد . رضا هارونی زنگ زد که طلایی رای نیاورد گفتم دلیلش عدم توجه به صندوق های رای بود بخصوص ساعات آخر.
ولی باهنر رای بالایی آورد و تیمش .
با مادرم و امیر صدرا رفتیم خرید شکر خدا هر چی مادرم می خواست خریدیم . بعد خانه . کار و حمام و کار . آیدین آمد و در خصوص کانون خدمات رفاهی هنر مندان حرف زدیم. به قول مرحوم پدر آدمای قد کوتا نصفشان زیر زمین هستند.
شب خونه.
15/2/1391
جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱جمعه
نماز و دعا و حمام و بعد سلمانی ، امامزاده و دیدن دوستان امینی و بقایی، شکر جای موبایلها و بعد انگشتر دور نجف خیلی قشنگ بود .شکر.
تهران جدید.
پیشنهاد فروش زمینی به مساحت 520 هکتار که دولتی بود من را به فکر ساخت شهری جدید و فوق تصور بشری فول تکنولوژی برای ایران کرد شهری که تخت جمشید را دباره زنده کند با تکنولوژی روز دنیا به نام تهران جدید. تا خدا چه خواهد.
14/2/1391
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۱پنج شنبه
صبح نماز و چه لذتی دارد با صدای پرندگان شکر گزار خالق یکتا بودن. بعد از استراحت ریشم را زدم و بعد آقای سرهنگ هدایتی جا نشین ورزش باستانی زنگ زد و حرف زدیم گفت عصر ببینمت . راهی خانه شدم .جلال و دوستش برای کار آمده بودن حرف زدیم دوستش قدش خیلی کوتاه بود یاد حرف مرحوم پدر افتادم ، چیزی نگفتم خیلی منم منم می کرد . با امیر صدرا رفتیم موتور سواری و بعد خانه و کار... نیری زنگ زد که میام ولی هنوز نیامده .من هم خیلیکار دارم زنگ زدم به یاور زاده که عصر را کنسل کنم .
باز ناچار شدم کلی برای شارژ اینتر نت بدم. ای به قبر پدرشون با این سر ویس دهی شون...
تمام خیابون ها پور از عکس کاندیدا از همه بیشتر باهنر...
عصر بعد از استراحت راهی شدم و رفتم انگشترم را گرفتم و یک کلاه خریدم و بعد راهی شدم جلسه در باغ چه سرای رضا نارحت بودم و بعد از کلی بحث فهماندم که می فهمم . باران شدیدی می بارید .
شب خونه .
13/2/1391
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱چهار شنبه
حمام ونماز و کار...مسعود بابا جان آمد و در خصوص مجله کار کردیم و نهار و عصر راهی شدم .دفتر ستاد انتخابات و بعد از کلی حرف و کار راهی خانه شدم در مسیر آژانس املاک و دیدن دوستم برای ملکی در مرز داران . راهی خانه و کار در خانه .
قرار صبح دکتر شهرکی کنسل شده بود .عصر هم مهندس با یاور زاده کنسل کرد . فقط بحجت خانم زنگ زد که پول لازم است و شمار حساب داد.
12/2/1391
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱سه شنبه
خیلی خسته و بیمار بودم و کسل نماز را دیر خواندم و بعد ریشم را زدم و راهی حمام شدم کارتن بتمن و زن خفاشی را هم دیدم و راهی شدم خانه .کسی نبود ناچار برگشتم و کلید را بر داشتم و باز برگشتم .در این فاصله یاورزاده زنگ زد و نمی دانم چرا او و بعضی ها مثل حسین خرمی نمی زارن آدم حرف بزنه...
مادرم هم حقوقش را گرفت و پول تلفن را دادیم . فر ستی شد باز با آو حرف بزنم . تمام ساعت روز به حرف های مادر یوسف فکر می کردم . کفم بریده بود می اندیشیدم این که او هنوز در یادش جریان آش است چیست و در چشم من نگاه می کند می گو ید من نمی توانم و نمی خواهم برای تو کار کنم و ...کمتر از سه سال پیش او قربانی حرف خواهرش فریبا شد و امسال او به حرف روشنک دارد وارد بازی دیگری می شود گفتم همچیز را قبول دارم به شرط آنکه تحت هیچ شرایطی از من کمک نخواهی و مخل من نباشی. این داستان برایم روشن است . خدایا شکرت . خیلی برام سخت . اما چاری نیست مرحوم پدر بزرگم می گفت غیرت زیادی بی غیرتی میاره...
شب خونه . خیلی خسته بودم.
11/2/1391
دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱دوشنبه
نماز و استراحت و بعد راهی شدم محمد جواد را رساندم ولی تا به سفارت سابق آمریکا رسیدم مراسم تمام شده بود فقط فرستی شد تا با اقا یقربانزاده سلام علیک کنم.
بعد باز ستاد کمی کار با آیدین حرف زدم جالب بود بچه برگشته به من میگه عکس بدهید عضو شورای تصمیم گیری کنمت .خندیدم گفتم پسرم کل تشکیلات زیر نظر منه بعد من عضو چی باشم...
نماز و بعد کمی با حسین خرمی و دوستان نشستم چند جایی هم زنگ زدم و بعد نهار و سپس راهی ستاد ساماندهی شدم . جلسه بیشتر خودشان حرف زدن و کسی از مهمانان حرفی نزدن! راهی شدم بلوار با آقای شهرکی و کیوان عربی در خصوص ساختمان حرف زدیم.
شب مطلبی را در اینتر نت خواندم خیلی رویم تعصیر گزاشت چند دقیقه بعد با مادرم شروع به گفتگو کرد و در باره خودش و گزشته اش و زندگیش حرف زدیم و...این کمترین کاری است که می شود برای یک دوست کرد و مادر... مادر...تنها دوست واقعی انسان است .انسان است!
شب خانه و کار.محمد جواد باز یازده آمد لم داده بود و با تلفن حرف می زد .ناراحت شدم و با ناراحتی رفتم .
شب خونه!باز ناراحت شدم نا چار و علی رغم میل باطنی حرف زدم می دانم این گفتن ها دیگر ارزشی ندارد در پایان باز حرف خودش را زد و من ساکت بودم مثل همیشه. گفته دیدی دیشب یوسف گفت العان دعواشون می شه من کوتا آمدم .ولی تو نمی دانی . زندگی و عشق و مشارکت بسیار بزرگ تر از این ها است.... بی شک من هم نمی دانم.
10/2/1391
یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱یک شنبه
نماز و بعد استراحت . راهی شدم محمد جواد را رساندم و بعد ستاد . آقای بهلولی آمده بود حرف زدیم و قرار مدار بندی خدا گفت بیمه نیست . قرارشد کمکش کنم. عصر راهی شدم دفتر طبرستان .مقدم آمد حرف زدیم و بعد پرمه و تیموری هم یک کیف کوشی 8800 برای من خرید سفید.
شب خانه و بعد خونه...
زهرا بچه خواهرم هم بود...
9/2/1391
شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱شنبه
نماز استراحت و فکر...با خودم ه خیلی چیزا فکر می کردم کلمه به کلمه حرفهای محمد جواد آیا روش تربیتی و برخورد من درست است ایا من خیلی توقو دارم آیا باید در مقابل بچه ها بیشتر کو تاه آمد چقدر باید کو تا آمد و ...روش من در زندگی و همسر داری چطور است آیا من توقو زیادی دارم که در زندگی مشترک با ید کنار هم و قم خوار هم بود و هر کس به اندازه توانش به جمع خانواده کمک کند و نباید همه از یک نفر توقه داشته باشند که درامد خانواده را تعمین کند و به مسائل آتفی همه هم توجوه کند! آیا من بد می اندیشم ؟.............
صبح حمام و حاج آقا ولی الله ای از سازمان تبلیغات اسلامی زنگ زد که مطلب انتخابات را چاپ کردی یا نه...
راهی شدم .چند تماس تلفنی داشتم و بعد محمد جواد را رساندم و بعد راهی ستاد شدم چند دقیقیه ماندم و نماز و نهار و بعد راهی شدم ستاد شهر داری چند دقیقه با دوستا حرف زدم و بعد روزبهانی را دیدم و بعد جلسه امداد نجات و کوهنوردی و شکر کلی خندیدم .چند دوست تازه هم پیدا کردم و بعد باز ستاد و آقای آشوری آمد و بعد خانم بورزوئی را دیدم و راهی خانه شدم شب بود آشوری تلفنش را جا گزاشته بود و ناچار آمد و برد ...
ایمیل هایم را هم چک کردم چند شی را دیدم.
شب خونه...مادرم تنها کسی بود که زنگ زد و حالم را پرسید.
8/2/1391
جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱جمعه
نماز و دعا و حمام و راهی امامزاده شدم . امینی نبود . دعا و تقویم و دست چک و کارت بانک و کوله و کلاه و خلاصه راهی شدم خانه . محمد جواد هنوز خواب بود...
ابراهیمی از اصفهان زنگ زد با رضا هارونی بود از انتخابات و شرایط طلایی گفتن و من هم از تهران گفتم...
غروب دیگه دنبال فاطمه نرفتم زنگ زدیم با آژانس بیاد . و در این فرست با مادرم باز حرف زدیم محمد جواد هم آمد حرف زد خیلی چیزا گفت این سه روز بیشتر در خانه مانده بود چون پول نداشت می گفت پام را بستم که به دوستام بگم درد میکنه نرم بیرون.بعد من شنیدم که اوچی می گوید بی شک حق با او بود اما بعضی چیز ها را او از نگاه خودش می دید و من سعی داشتم که به او درسهایی از زندگی را بدهم ... شاید هم بی پولی روی زندگی همه ما آدما تعصیر گزاشته است ...
راهی که شدم او آمد تا پارکینگ محمد جواد پسر خوبی است من باید کمی راه بیام. خدایا کمکم کن...
شب خونه.
7/2/1391
پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱پنج شنبه
هوا خوبه نماز را که خواندم خوابیدم و بعد ... حمام و کار و بعد راهی شدیم . رفتیم ستاد نماز و نهار و دیدن حسین خورمی و دوست مشترکمان کامبیز خطاط شخی و خنده دوست دیگری هم بود که از انجمن دوستی ایران و کاناده بود و در دفتر مطالعات و پژوهشهای ... هم بود به نام محمد تقی م ... قرار بود بریم خانه مسیح شاه آبادی برای تهیه خبر و عکس اما کنسل شد به ساق علی زرگر رفتیم انگشتر حاضر نبود رفتیم طبرستان و بعد خانه...
کار باز محمد جواد کاری نکرده بود فرستی شد با مادرم حرف بزنم . خوب بود اما باز سر جریان خواهرم کم مانده بود مادر جوش یارد ول کردم .نکته مهم این بود که مادرم نظرش این است محمد جواد را به او بسپارم و او خرجش را بدهد و تربیتش کند . او گفت مردم میرن بچه میارن بزرگ می کنن و یا خرج بچه ای را می دهند من چرا این کار را نکنم.
حق با او بود شاید بهتر و شایسته تر آن است که من کمی کوتاه بیام و نا دیده بگیرم...
شب خونه .مثل دیشب ...
6/2/1391
پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱چهارشنبه
نماز و کار و بعد راهی شدم خانه فاطمه را بردم منزل خواهرم امیر صدرا هم با ما آمد. دم در خانه باز مادر بچه ها ناراحتم کرد در مسیر به این نوع رفتار و گفتار فکر می کردم که چرا .... و در مسیر در پارک ولایت بازی کردیم و عکس گرفتیم و بعد خانه خواهرم راهی شدیم در مسیر باز یک ساک دیگر دوختم کوله سبکب است و بعد .بارش باران شدید شد دلم برای صدرا می سوخت ولی چاری نبود .شکر...
خانه و نماز و استراحت و بعد ممتاز و محمدی آمدن گفتیم و خندیدیم . ممتاز گفت : دویست هزار تومان گرفته بودم ولی می خواستم اینک بخرم صد بر داشتم رازی باش و صد هم چک داد مال سی سه . راهی منزل در ویش مصطفی جاویدان شدیم خوب بود کلی خواند اما چند بار سرفه سختی کرد ... آیدین هم آمد با او آشنایش کردم و بعد راهی خانه شدیم . من هدیه ای به در ویش دادم شکر.
خانه زود بر گشتم خونه ... خبری نبود محمد یوسف که نبود من هم زود خوابیدم .
محمد جواد هم خانه بود .هی قور می زد ... دلم براش می سوزه اما باید آدم بشه و یاد بگیره . سه شنبه هم علی رغم آمادگی من نیامد باشگاه...
5/2/1391
سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱نماز و کار و راهی شدم .بانک پاسار گاد و بعداز گرفتن دست چک و کارت راهی پست شدم کلی حرف زدیم . باز هم فرم پور کردیم و پور اسمائیلی گفت آقای پوروفسور ... قدیم در سپاه پاسداران بوده خندیدم و گفتم من هم بودم دلیل نمی شود گفت میترسم دیگه با او حرف بزنم گفتم نترس بیشتر قدیمی های سپاه که آمدن بیرون اهل فر هنگ و هنر و دنبال کار های خودشان هستن . راهت باش.
نامه هم نداشتم . ارشاد دیدن دوستان دادن هدایایشان . خالقی را هم دیدم وبعد یاور زاده یه بسته کاغذ خریده بود داد به من و من راهی خانه شدم خیلی گرسنه بودم بنزین زدم و بعد خانه نهار و استراحت...
4/2/1391
دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱نماز و کار ...راهی شدم و با محمد جواد رفتیم مدرسش و من رفتم اصلح محمات دنبال کار خودم .باز سف و عجب کار بود .با آقایی ارمنی که اهل شکار بود هم آشنا شدم و از هر دری صحبت کردیم یکی هم آمد که اهل شکار بود از وضع طبیعت و زیست محیتی کشور صحبت کردیم که متاسفانه مثل همه چیز جای حرف داشت.
نماز را همانجا خواندم و راهی ستاد شدم اتاق مثل اولش شده بود و نهار را دیر آوردن و لی قاشق نیاوردن . من راهی نهار خوردم و راهی شدم وزارت کار دیدن آقای مهندس فرزین و خانم قدرتی هم امد در خصوص درسش سئول کرد و بعد راهی شد من با مهندس در باره کاروان آشتی و همین طور بر گزاری نمایشگاه حرف زدم و راهی خانه شدم خیلی بد شده خیابان ها همه یک طرفه و یا بسته هستند . سری به احمد موتور ساز زدم و بعد خانه . شب هم تیموری زنگ زد و حرف زدیم .
شب خونه...
3/2/1391
یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱نماز و استراحت و بعد حمام ،با خورم نسب تماس گرفتم .گفت کار دارم نمیام . راهی شدم محمدجواد را رساندم و بعد سازمان هلال احمر و دیدن خانم رضایی و آقای جوادی .هنوز ناراحت بود که چرا آن روز شنبه در بهمن ماه من نرفتم و قرارم را کنسل کرده ام . سعی کر دم از دلش در بیاورم اما یک دنیا شک و ... هست !
راهی شدم میدان حر و سازمان اصلح مهمات ارتش .سیاوش هم آمده بود رفتیم به یک بدبختی تو قیامت بود اما مثل همیشه عزیزان و خدمت گزاران نظام مقدس جمهوری اسلامی برای اقامه نماز اول وقت رفته بودن . عجب بر داشتی از دین دارند. ما نشستیم تا آمدن نوبت به من که رسید بانک تعطیل شد و ناچار ما برگشتیم من رفتم ستاد وزرا و سیاوش را فرستادم دنبال گرفتن پول از سودی در خانی آباد نو .
سری به صندوق همایت زدم داشت جا به جا می شد. در ستاد آقای مهندس فر زین نیامد .خانمی آنجا بود که کار کامپیوتر می کرد و با آقای حسن پور دوست بود حرف زدیم و بعد حسین خرمی آمد و بعد رفتیم با شخصی به نام مسیح شاه آبادی آشنا شدیم که 21 سال در زندان های آمریکا زندانی بوده و حزب اسلامی در زندان درست کرده بود و ال آخر... با همسرش آمده بود .طرح همکاری را به آقای دکتر حسن پور دارم .گفت با آقای اسمایلی حرف بزنید . گفتم من وقت حرف زدن با کسی را ندارم کاری که در نهایت با تصمیم شما صورت می گیرد چرا دیگران برای همین راهی شدم و بر گشتم ستاد خیابان سر پرست پولم را گرفتم و شب هم خانه . فاطمه می خواست فر دا بره کاشان . کمی سر به سرش گزاشتم و بعد راهی خونه شدم . شب خونه.
2/2/1391
شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱نماز استراحت زدن ریش و حمام و راهی شدم....خورم نسب آمد راهی شدم اداره تر خیص موتور در خلیج و بعد نامه و بعد اتو بان و گرفتن موتور بیچاره موتورم دلم براش سوخت چه خبر بود... راهی خانه شدم . بعد هم سری به پاسگاه زدم شکر خدا کار تمام شد و بعد خانه نهار و استراحت .
عصر باخرم نسب رفتیم ستاد و دیدن حسن مستفوی و دوستان دیگر شب هم فر ستی شد تا با خرم نسب حرف بزنم در خصوص رفتارش خودش می خواست .از همه تلفن می گرفت و از خانم بازی هاش در ژاپن می گفت.
شب هم خونه...
