8/2/1391
جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱جمعه
نماز و دعا و حمام و راهی امامزاده شدم . امینی نبود . دعا و تقویم و دست چک و کارت بانک و کوله و کلاه و خلاصه راهی شدم خانه . محمد جواد هنوز خواب بود...
ابراهیمی از اصفهان زنگ زد با رضا هارونی بود از انتخابات و شرایط طلایی گفتن و من هم از تهران گفتم...
غروب دیگه دنبال فاطمه نرفتم زنگ زدیم با آژانس بیاد . و در این فرست با مادرم باز حرف زدیم محمد جواد هم آمد حرف زد خیلی چیزا گفت این سه روز بیشتر در خانه مانده بود چون پول نداشت می گفت پام را بستم که به دوستام بگم درد میکنه نرم بیرون.بعد من شنیدم که اوچی می گوید بی شک حق با او بود اما بعضی چیز ها را او از نگاه خودش می دید و من سعی داشتم که به او درسهایی از زندگی را بدهم ... شاید هم بی پولی روی زندگی همه ما آدما تعصیر گزاشته است ...
راهی که شدم او آمد تا پارکینگ محمد جواد پسر خوبی است من باید کمی راه بیام. خدایا کمکم کن...
شب خونه.
