30/1/1391
چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱چهار شنبه
نماز و استراحت . این که می گم استراحت یعنی بیش از یک ساعت ول خوردن در رخت خواب بلکه خوابم ببره . و بعد بیدار شدم ریشم را زدم که هر چی می کشیم از ریش است و لا غیر . به دکتر عرب زاده زنگ زدم . راستش من ماندم این بابا ترک است اما فامیلیش عرب زادس چرا!گفتم دکتر جان از یک موسسه چند نفر می توانند کاندید شوند . گفت یکی . گفتم چرا طرف وصت شمارش می گه من به نفع دوستم می رم کنا.گفتم این چه انتخاباتی است که یک نفر به نمایندگی جامعه ورزش کشور آن هم یک خانم شنا گر وارد می شود و بعنوان تنها کس حاضر خوب می شود نماینده همی ورزشکاران در مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی ایران منتخب می شود!
گفتم دکتر استادی داشتیم می گفت سابت کن خر نیستی بار ملت را ببر!
او هم گفت همی این ها فر مالیت و ...... است! به خودم گفتم اجب نا دانی ما بودیم که فکر کردیم علی آباد هم شهری است و از این راه می توانیم به آبادانی کشورمان خدمت کنیم و حیف و صد حیف که از وقت و انرژی خود برای حضور در این مجالس می گزاریم.
راهی شدم . سازمان تبلیغات اسلامی و دیدن دوستان بویژه حاج آقا محمدی که گویا ایام نوروز از ۵ تا ۱۳ در جزیره زیبای کیش اقامت داشته اند !
بعد دنبال کار کاتریژ دستگاه که نشد . رفتم گپی گرفتم و بعد هم بانک پاسار گاد و کارمند گفت اینجا را باید معرف پور کنه گفتم جوان چرا پریروز نگفتی؟ گفت ببخشید . گفتم بی خیال حالا کار ما را راه بینداز نخواستیم دفتر چه و چک را...
رفتم ارشاد دیدن یاوری نشستم آمد رفتیم نماز نامه های نمایشگاه را دادم و بعد بانک کار امضا را انجام دادیم و بعد خانه ... در مسیر بانک صادرات رمز کارت را عوز کردم دنبال بانک ملت می گشتم که .مامور پلیس راهنمایی من را داید گفت بزن کنار زدم گفت چرا کلاه سرت نزاشتی هرچی توضیح دادم که من با کت و شلوار و بادگیر و دست کش کلاه به دست دنبال بانک ملت می گشتم گفت نمی شه و موتور را بردن داخل کفی و رسید دادن که برو حالا دنبالش.شکر... یه ماشین در بست گرفتم راهی شدم خانه.
و بارش باران شدید...
29/1/1391
سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱نماز و دیگه نخوابیدم و کار ... باز هم اینتر نت کار نمی کرد ناچار حرث خوردم . دستش درد نکن مادر محمد یوسف هم این حال مرا تکمیل کر!
بعد از خوردن یک قرص عصاب راهی شدم . ستاد سامان دهی . کارام را کردم و .بانک پاسار گاد گفت فر دا .
28/1/1391
سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱دوشنبه
نماز و راهی شدم ستاد ساماندهی و بعد دفتر پژوهشهای مجلس و بعد بانک پاسار گاد شعبه سعدی کار ها خوب پیش رفت . بخواتر حضور خواهرم بعنوان نامزد امور اجتمایی من تر جی دادم که نباشم و در انتخابات عصر دفتر پژوهش های مجلس حاضر نشوم .سری به بانک ملی شعبه برنامه بدجه زدم و پرینت گرفتم و نهار خانه ساعت ۴ و بعد فر هاد یاور زاده آمد و رفتیم باغچه سرای رضا حسین پور و قاسمی هم بودن در خصوص نمایشگاه ها حرف زدیم و بعد خانه...فر هاد شریفیان هم آمد و لوح تقدیرش را گرفت و رفت..
امروز وقتی در ارشاد بودم روحانی را دیدم که خیلی حرف می زد و حرفهایش هم سرو تح نداشت .آدم عجیبی بود. اما دلش برای دین و اسلام می سوخت...یا شاید اینطور نشان می داد . دفتر پژوهش قر آنی داشت. و در قم بود.
شب خونه...
27/1/1391
یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱نماز و استراحت و بعد کار . مسعود با با جان آمد و کار . محمد جواد زنگ زد و بعد رفتم در خانه که بر سانمش . اما مادرش درب پنجره بال را باز کرد و گفت : امیر صدرا را آوردی یا نه و وقتی دید که نیاوردم گفت خیلی بیخود هستی . مانده بودم چی بگم ناچار جوابش را دادم . ولی حسابی حرص خوردم . باران شدید شد .تگرگ آمد و بعد خونه . و ککار مجله و بعد نهار و خورمی آمد و بعد راهی شدیم
26/1/1391
شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱شنبه
نماز و دعا و باران شدیدی می بارید بارانی که از عصر روز گزشته شرو شده بود و همچنان می بارید.
مشغول شدم انتخاب عکس ها ای برای بروشور و بعد نماز و نهار و کار ... عصر هم با کمی دل خوری راهی خونه شدم . یاور زاده زنگ زد که بریم سفره خانه . یه فرش هم پیشنهاد شد که هفت میلیار د قیمت دارد . با آقای برزین هم تماس گرفتم . هو من هم زنگ زد. همین . یعنی تا حالا همین . شکر.
24/1/1391
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۱پنج شنبه
نماز و کار و راهی شدم . دادن پول به محمد جواد و بعد راهی ونک شدم کفش هایم را دادم برای تعمیر و بعد هم تماس با حسین قرار به هم خورده بود رفتم بازار ولی خبری نبود دنبال کار بانک پاسارگاد و بعد عینک سازی و بعد هم دیدن آیدین روز خسته کننده بود با آیدین در خصوص کار و جا حرف زدیم در خصوص ملک فر مانیه با مدیر کشتیرانی حرف زدم و بعد خونه نهار پنج عصر و بعد با محمد یوسف رفتیم تعمیر گاه موتور ترکم شکسته بود . عوض کردم وبعد خانه... صدرا و یوسف بازی می کردن . شکر...
23/1/1391
چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱چهار شنبه
نماز و استراحت و کار .سر مقاله ها را نوشتم و بعد نهار و بعد استراحت . عصر هم رفتم خانه . و کار... با فرشچی حرف زدم . آقای فاطمی هم از وزارت تعاون بود. او می خواست مر کز همسر یابی درست کند. پرمه هم زنگ زد و بعد کار...
فاطمه دوست داشت بره خانه خواهرم گفتم نمیشود . خودم هم متاسف بودم از اینکه چرا او نمی تواند بر ود بی شک رفتار مادرش باعث این مشکل شده بود...
شب هم خونه...
22/1/1391
سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۱نماز و کار و بعد را هی شدم.در مسیر محمد جواد را دیدم و بر دمش مدرسه . بهد را هی شدم ارشاد مطبوعات .معاونت
22/1/1391
سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۱سه شنبه
نماز و کار و بعد را هی شدم.در مسیر محمد جواد را دیدم و بر دمش مدرسه . بعد را هی شدم ارشاد مطبوعات .معاونت مطبوعات خارجی و رسانه های خارجی .شکر خدا نامه در خصوص ساخت فیلم وطنم بسیار خوب بود . ن رافتم طبقه پایین و با دوستان از جمله آقای خدون و گفت و گو با او . دنبال کارا بودم .حبیبی را هم دیدم. و بعد قسمت حمایت . بعد هم دایر ه خبر نگاران شکر خدا امسال هم هیچ یک از بچه های خبر نگار مجله ما از هدیه ریاست محترم جمهمری بر خوردار نشدن!
رفتم پیش آخوندی و گپی زدیم در خصوص طرح ترافیک ها و بعد هم رفتم خیابان سی تیر و وزارت امور خارجه دیدن آقای رامندی . نامه را دادم و رفتم ستاد سامان دهی نماز و جلسه رسانه ها قبلش با لطفی در خصوص کار آفرینی حرف زدیم . بعد هم جلسه رسانه . حرف و حرف . کمی سر به سر آقای ابراهیمی گزاشتم فکر نمی کردم کم بیاره... تلفنم را هم جواب نداد. حبیبی را رساندم و رفتم پیش حسین خرمی در مسیر بنزین کم آوردم و بعد ساختمان آموزش وزارت کار ولی الله مومنی هم بود و رفتیم باشگاه سازمان کلی خندیدیم . جداً مردان بزرگ بچه های هستند که قد کشیده اند!
شب خانه و بعد خونه...
شکر...
21/1/1391
دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱دوشنبه
نماز و استراحت خیلی خسته بودم و بعد کار و دیدن فیلمها و بعد هم راهی شدم .ستاد ساماندهی شهر تهران دیدن آقای ابراهیمی و جعفری نسب این بشر با خودش مشکل داره و کلک .بعد رفتم پیش روزبهانی و حرف و .برای پول موسیقی دبه دراورد و پول فیلمبرداری را هم گفت نمی دم و نمایشگاه هم قرار شد فر دا در جلسه مطره شود نامه خبر نگاران هم بی خیال . نامه خانه های فر هنگ هم گفت ما مر جه صدور مجوز نیستیم. و در پایان من پیراهنی که براش خریده بودم را تقدیمش کردم و بعد هم در خصوص انتخابات و سر دار طلاعیی حرف زدیم . و قرار شد رضا هارونی در اصفهان ستاد بزنه. موقع خدا حا فظی هم رئیس دفترش صدا کرد یه پاکت دا که لای کارت تبریک صد هزار تومان پول بود .
رفتم پیش یاور زاده عید دیدنی دوتا تسبی او و حیدری را دادم . شریفی قادری هم بود رفتم پیشش عید دیدنی مردک کادو را پس داد . من هم دادم رایس دفترش که بهش بده...
راهی شدم سری به رضا جعغری زدم بندی خدا تبریک عید داده بود .کلی گفتیم و خندیدیم . من از کارام گفتم و بعد هم یه جا کلیدی و یه دفتر تلفن دادمش او هم دوتا سر رسید داد.
راهی شدم خونه . عزیز خانم هم بود . نهار و نماز و استراحت . عصر موتور سازی و بعد خانه . مسعود بابا جان هم آمده بود مجله را آورده بود .دیدمش و حرف زدیم . پر مه آمد در خصوص کار ژاپن حرف زدیم .
شب خونه...
20/1/1391
یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱یکشنبه
نماز و استراحت ، شب گزشته بعلت بیماری و تب شدید محمد یوسف کمتر خوابیدیم و بعد هم من به کار هایم رسیدم . حمام و بستن ساکهای مان و ساعت ۱۱ راهی شدیم فرود گاه کیش . پر واز شده بود ۱۴ و نماز ظهر را هم در کیش خواندیم . پر واز ۴۰۰۴ زاگرس به مقصد تهران ساعت ۱۴ راهی شد با خلبانی غیر ایرانی و بعد فرود گاه مهر آباد تهران ۵/۱ در هوا و بعد مادر رفت خانه خواهرم بچه ها هم رفتن و ما رفتیم خونه . نماز عصر تهران و خونه. حمام و راهی شدم خانه دیدن بچه ها . ماشالله محمد جواد خیلی عوض شده بود . برام جالب بود . هادی کرمی آمد راجه به کار حرف زدیم . بعد هم پر داخت اینتر نت خانه . من هم راهی خونه شدم .شکر...
گو یا شکر خدا محمد جواد رفته بود دنبال کار ورزش والیبال و با صدور یک کارت خبر نگاری برای دوستش پول گرفته بود که داده باشگاه...و ثبت نام کرده...شکر.
19/1/1391
یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱شنبه
نماز و استراحت .محمد یوسف خیلی تب داشت مادرش بردش دکتر و بیمارستان تا ظهر طول کشید و بعد نهار و گپ و گفت گو با مادر و بچه ها و نهار و عصر استراحت . غروب هم رفتیم بازار مر وارید و چینی ها و ونوس خوب بود کلی خندیدیم و خرید کردیم .
شب خانه و لی دیگه بیرون نرفتیم . محمد یوسف بهانه می گرفت که چرا نرفتیم اسکله و چون تب داشت خیلی ناراحت بود ...ساک بچه ها را بستم .
18/1/1391
یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱جمعه
نماز و دعا و بلوز نو به مناسبت شهادت حضرت زهرا سیاه پوشیدیم . .عصر ظهر رفتیم هایپر مارکت کیش . جالب بود قیمت ها را از روی کالا ها بر داشته بودن و جنس ها کامل نبود من شمارم را دادم به رایس فروشگاه آقای معصومی که زنگ بزند . بندی خدا زنگ زد و درد دل کرد . ...
عصر باز بازار گردی . شب رفتیم کنار اسکله دچر خه سواری اینبار مادرم هم آمد .شکر ... ولی محمد یوسف تب کرده بود...
شب خانه...
17/1/1391
یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱پنج شنبه
نماز و بعد استراحت . رفتیم مرکز تجاری کارت بانک تجارت من سوخته بود و کار نمی کرد گفتن مال یارانس . و بعد رفتم بانک ملت جالب بود دیر رسیدیم ده دقیقه مسئول بانک گفت برو شنبا زن و بچه بی پول تا شنبه چه کار کنم . ؟ رئیس بانک آمد و کار شد مبلقی پول گرفتم و آشنا شدیم . خیلی آشنا بود گفت شیرازی هستم و لی فکر می کنم مال اطراف شیراز بود .
غروب هم رفتیم شهر زیر زمینی کاریز و با جوانی به نام بهرامی آشنا شدیم.
رانندای هم بود که خیلی راهنمایی کرد آقای منصور اسدی ولی ...
.خرید و گشت و گزار تا شب و بعد خانه و ساعت ۱۲ رفتیم کنار اسکله دوچر خه سواری نه خیر اینجا اصلاً شکر خدا انقلاب نشده بود... باز هم زهرا حال ما را گرفت و ناراحتم کرد گم شده بود . کلی دعا خواندم تا پیداش کنم و خطری پیش نیامده باشد...
شب خانه...
16/1/1391
جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱چهار شنبه
نماز و دعا و صبحانه....را هی شدیم بندر لنگه و بعد بندر چارک . جاده از کنار در یا می گزشت بسیار زیبا و دیدنی بود و بعد رفتیم سوار قایق تند رو شیدیم و به طرف کیش رفتیم در مسیر چرتی هم زدیم .ساعت ۴ کیش بودیم . متاسفانه دوستان کار شایسته ای برای ما نکردن از جمله محسن رنج بر گچ کار و لی شکر خدا خانه خوبی پیدا کردیم . و رفتیم داخل ۷۵ شبی . دو خابه ویلایی و بعد استراحت و حمام و رفتیم گشتن...
شب خانه.
15/1/ 1391
دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱سه شنبه
نماز و راهی شدیم به طرف جزیره قشم کلی خوش گزشت و رفتیم به بندر در گهان و از طرف آقای بحجت آمدن امانتی را گرفتن و ما هم گشتیم تا ۹ شب بعد بر گشتیم بندر عباس با توند رو.
شب خانه...
14/ 1/ 1391
دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱دوشنبه
نماز استراحت و بعد راهی شدیم بعد از خرید صبحانه با محمد یوسف رفتیم . مهمان خانه و بعد راهی آبگرم گنو شدیم.
.وقتی رسیدیم گفتن از ۱۲ تا ۱۴ تعطیل است ناچار راننده را راهی کردیم و خودمان ماندیم به مسئول گردشکری استان زنگ زدم و با خا نمی به نام زمانی که مسئول آموزش بود حرف زدم فقط می گفت ببخشید..
آب گرم بد نبود و بعد هم ما نهر را خوردیم و بر گشتیم خانه. با جوانی که راننده بود و خواهرش همسر جانباز شهید به نام رسول تماس گرفتم رفتیم برای دیدن شهر و از جمله اروسی ها . یکی دو جا هم رفتیم ولی نشد .
مادرم ناراحتم کرد و خیلی زود فهمیدم کار الهام است و او مادرم را شورانده . خیلی عصبانی بودم و برای همین سعی کردم چیزی نگم و بخوابم...
شب خانه...
13/1/1391
دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱یک شنبه
نماز و استراحت و بعد راهی شدیم بندر شهید حقانی و بعد به طرف جزیره هرمز . ... متاسفانه رفتار زشت چند کار گر ترک زبان و از همه بد تر نا خدای تند رو هر مز خیلی ناراحتم کرد مردک یقه ما را گرفت که چرا بهش گفتم این چه رفتاری است . و چرا نوبت را رئایت نمی کنند و چرا شما نظارت نمی کنید . زنگ زدم به حراستشان خلاصه بی صاحب ... در هر صورت خودم نصیحتش کردم خجالت کشید و بار ها گفت من پای شما را می بوسم . .
در جزیره با شاهاب دوست شدیم و کلی گشتیم نهار هم رفتیم منزل یکی از بومیان و گر چه پول دادیم ولی خوب بود .
من با چیزی به نام خاک سرخ آشنا شدم و از این موضوع فیلم مستندی هم گرفتم. شکر...
شب هم راهی بندر شدیم .در مسیر با چند نفر هم که کار گمرک می کردن آشنا شدیم.
شب خانه...
12/1/1391
دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱شنبه
نماز در مسیر باران می بارید و بعد استراحت در قطار و بعد هم نزدیک ساعت ۱۱ در بندر عباس . شکر...
بعد از رفتن به اقامت گاه نا چار تا ساعت دو چر خیدیم فر ستی شد تا با چند نفر هم آشنا شویم از جمله سر وان جوانی که بچه لار بود و خیلی هم از ما پزیرایی کرد . محمد یوسف هم تنی به آب زد و بر گشتیم خانه جا به جا که شدیم و نهار خوردیم باز رفتیم کنار در یا و آب بازدی ...
شب هم بازار گردی .
این کار گر مهمان خانه هم کمی ناراحتمان کرد سر جر یان پتو و دشک ولی بی خیال شدیم . شب هم این گونه سپری شد اولین شب اقامت ما در بندر عباس ...
البته بعد از کلی بازار گردی ...
هوا دلپذير شد، گل از خاك بردميد
جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۱
هوا دلپذير شد، گل از خاك بردميد
پرستو به بازگشت زد نغمه اميد
به جوش آمد از خون درون رگ گياه
بهار خجستهفال خرامان رسد ز راه (2/)
به خويشان، به دوستان، به ياران آشنا
به مردان تيزخشم كه پيكار ميكنند
به آنان كه با قلم تباهي دهر را
به چشم جهانيان پديدار ميكنند
بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد
و اين بند بندگي و اين بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان، به هر صورتي كه هست
نگون و گسسته باد، نگون و گسسته باد
به خويشان، به دوستان، به ياران آشنا
به مردان تيزخشم كه پيكار ميكنند
به آنان كه با قلم تباهي دهر را
به چشم جهانيان پديدار ميكنند
بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد.
11/1/1391
جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۱جمعه
نماز و دعا وحمام و بعد هم امامزاده در مسیر رفتم بانک ملی تیراژه و ۲۰۰ گرفتم. و بعد دیدن امینی .جوانی هم بود که گویا ماشینش را روز عید دزدیده بودن پراید ۸۴ ..لباس بادگیر انگشتر ، حلقه ، جا کلیدی ،تقویم ها، کلاستور زیر پوش ، بادگیر،دستمال ،گل سینه و دفتر چه یادداشت...شکر.
راهی خانه شدم و بعد خونه... با امید خدا راهی بندر عباس هستیم...
در راه آهن هم خواهرم با بچه ها و مادر آمدن و بعد از سوار شدن ما خواهرم رفت . در مسیر کلی گفتیم و خندیدیم . باران و باد بود . زهرا هم کم مانده بود حال ما را بگیرد . چرا که بدون اجازه ما از قطار پریده بود پایین . شب در قطار و شادی و خوشی و خنده . شکر..
با مسئول واگن که بچه ار دبیل بود آشنا شدم پسر خوبی بود متولد ۶۲ بود و کارش را هم دوست داشت از طرفی بسیار معدب و با نا موس بود...
شب خاب یاوری و صادقی را دیدم و بقدری ناراحت شدم که ناچار از خاب بیدار شدم و رفتم در راهرو نشستم چیزی حدود سه ساعت . خیلی ناراحت بود... جر یان دفتر کارم و مشکلاتی که پیش آمده بود .
10/1/1391
پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱پنج شنبه
نماز و دعا و راهی شدیم. برای تهیه بلیط برای پنج شنبه نبود . با آقای شرغی تماس گرفتم گفت اینشالله بلیط گیر میاد بیا.رفتیم انگشتر سازی علی زرگر .در مسیر من تقویم کوچک سال ۱۳۹۱ را خریدم و بعد سفارش رکاب برای انگشتر دور نجفم دادم. بعد خانه روزا نهار فسنجون به به خواب و بعد راهی خونه شدیم من آمدم خانه و کار...از مریوان سفارش گازائیل داشتیم.شکر.فائزه هم آمد و رفت .
راستی ۱۰۰ فرستادم برای خشنود و ۴۵۰ هم ابویی شکر.
شب خونه و کار...
9/1/1391
چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۱چهار شنبه
نماز و استراحت و بعد قند خونم را گرفتم ۲۳۰ بود بعد صبحانه و کمی هم حرف زدیم و بعد راهی شدیم به طرف خونه باران گرفت و شکر ...زیر باران رفتیم به طرف خونه .نهار ونماز و بعد هم تماس برای گرفتن بلیط و راهی شدم .بلیط را گرفتم و یادم افتاد انگشتر را نیاوردم دیر شده بود رفتم پیش سد و حرف زدیم و من رفتم خانه .کلی جنس هم آوردم.از جمله یک تابلو...باز هم شکر...
8/1/1391
سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۱سه شنبه
نماز و استراحت و کار.عمو پورنگ .اوردک تک تک ،تک تک اوردک ، تک اوردک ... مسعودی آمد و حرف زدیم بعد هم راهی شدیم نم نم به طرف شاه عبدل عزیم .نماز و نهار و خرید و شوخی و خنده .شکر رفتیم خانه خواهرم وبعد یاز بازار گردی باخانواده ای به نام سر وری آشنا شدم از آنها برای مجله عکس گرفتم و بعد هم خانه خواهرم از این دست دوم فروشی ها هم باز دیدین کردیم.شب خانه خواهرم کیک گرفتم و برای مادرم و محمد یوسف تولد گرفتیم و خندیدیم. شکر.
7/1/1391
دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱دوشنبه
نماز استراحت حمام و بعد کار و بعد نشستیم به حرف زدن و بحث کردن ... نماز و یادداشتی که نشان از پوزش بود . چیزی نگفتم استراحت و بعد راهی شدیم کاپیشان آقا کورش را دادم و بعد به حساب صمدی ۳۰۰ به حساب محمدرضا بابا جان ۱۵۰ و به حساب مسعود بابا جان هم ۷۰ ریختم. و بعد رفتیم خیابان گردی و بعد خانه کودک و بازی محمد یوسف شکر نم نم هم باز گشتیم خونه.
شب خونه.
6/1/1391
یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۱یک شنبه
نماز و استراحت .بعد هم حمام و کار خبر بازدید دیروز را برای خبر گزاری فرستادم . قرار عزیز خانم بیاد مادرم هم در راه است که بیاد تهران...علی بیگی آمد عید دیدنی مثل همیشه چرت می گفت تو باید زندگی کنی تو باید خوش بگزرانی تو باید پول خرج کنی و من می خندیدم چرا که او تمام آرزوهایش را وقتی به من نگاه می کرد به یاد می آورد او از خدا می خواست که یک ساعت جای من باشد و مثل من زندگی کند !
راهی شدم ساختمان آموزش وزارت کار و دیدن حسین خورمی و پهلوان قمییان . بعد هم رفتیم داخل جلسه اقای ناصر عظیمی موسسه موسسه قهرمانان و مهران ... هم از وزارت کار خیلی زود در یک فرصت آقای عظیمی هدفش را با من روشن کرد که از امکانات این سازمان بهر مند شویم در همان جلسه اول خوب بود و بعد من در خصوص بر گزاری دور های مهارتی ورزشی و دادن دیپلم رسمی به ورزش کاران حرف زدم و چند طرح دیگر که سالها در خصوص آن بررسی کرده بودم برای مهران... جالب بود بعد هم آقای دکتر فرشاد... حقوق دان از تربیت بدنی آمد و برای او هم از ورزش حرفه ای و صادرات و فروش و خلاصه ... حرف زدم خیلی براشون جزاب بود ، قرار و مدار و نهار . البطه فکر می کنم با جمله کارت ویزیت کمی ناراحت شدن ولی لازم بود ...
رفتیم دیدن آقای آشتیانی که نبود دفتر حسین خورمی و بعد راجع به رستکار حرف زدیم و بعد هم من رفتم طرف خانه زری خواهر فائزه در مسیر سری به حسن علی زدم .و با شخصی به نام رضا... برادر شهید که کار دوربین های مدار بسته می کرد آشنا شدم و بعد هم خانه زری و دیدن آقا کورش . شام و بعد خانه بچه ها را با ماشین فرستادم و خودم با موتور آمدم .شکر . مادرم هم آمده بود و بعد عزیز هم آمد امروز نهار دعوت ما بودن ولی من نبودم ...
5/1/1391
شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۱شنبه
حمام ،نماز و بعد کار و سپس راهی شدیم میدان توپ خانه و بعد تهران گردی رفتیم میدان بهارستان و با تور رفتیم امامزاده یهیا و خانه کاظمی و حمام نواب و بعد خانه شهید چمران و یعد امامزاده سید اسمائیل و کاروانسرایی در مولوی و برگشتیم بهارستان . از دو تا پنج بعد هم فر ستی شد که بریم پارک دانشجو و نهار را ساعت ۶ میل کنیم . رسیدیم خونه من موتور را بردم سر ویس و یعد خانه.شکر.حالا هم ساعت ۵/۷ است و مشغول نوشتن هستم.
4/1/1391
جمعه چهارم فروردین ۱۳۹۱جمعه
نماز و دعا و ریش و سیبیلو حمام و صبحانه و راهی شدم امامزاده با امینی در خصوص شرایط جسمیش حرف زدم .به او گفتم شاید برای شیمیایی شدنش باشد و ساعتی در خصوص بیماران شیمیایی با او به گفت گو نشستم بیمارانی که متاسفانه در ایران هم کم نیستن این بیماران کسانی هستند که بعلت عدم توجه مسئولین و حتی خودشان بدون اینکه متوجه باشند به دیگران هم آسیب می رسانند بیماران شیمیایی افرادی هستند که بعلت وجود مواد شیمیای در وجودشان حتی تا چند نسل دچار بیماری و آسیب های جسمی و روانی هستند . این افراد که قر بانیان واقعی یک نسل کشی شده اند کم نیستند و خلاصه به رزمندگان نیستند بلکه شور بختانه کودکان و زنان و افراد مخطلف جامعه بویژه کورد ها هستند که در طول جنگ تحمیلی بیشترین آثیب را دیدن.خدایا به همه کمک کن..بویژه این عزیزان .
امروز هم مثل دیروز نمی دانم شاید این هم آزمایش خدایی است من تر جی می دهم که کار را به خدا بسپارم چراکه زندگی های ما ارزش این را ندارد که به تشنج و پر خاش سپری شود بخصوص زندگی خصوصی من که به اندازه کافی این چالش ها را تجربه کرده ...
3/1/1391
پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱پنج شنبه
نماز و استراحت . صبح حانه و رفتار و شوخی های محمد یوسف با خاله پر وانه و ... مرا به فکر نوشتن متنی در حال و حوای دوره قاجار انداخت متنی که بوی آن روز ها ولی تازگی امروز را داشته باشد ...شاید فرصتی دست بدهد و بنویسم . راهی بهشت زهرا شدیم و قبر مادر آقا بهروز من از فرصت استفاده کردم و کلید فیلم داستانی و مستند خودم را از زندگی او زدم این داستان یک بازمانده جنگ جهانی دوم است که آلمانی بوده و در ایران زندگی می کند...
بعد قبر پدرم و بعد هم خانه پسر خاله عزیز خانم آدمای جالبی بودن بی قلو قش ساده و دوست داشتنی همیشه همین طور است در خانه های کوچک محله های پاعین شهر صفا و صمیمیتی است که تا در آن قرار نگیری نمی توانی بفهمی سادگی و دوست داشتن...آقا پر ویز برایمان خواند و پسر خاله ویدو پروژکترش را نشانمان داد سالها خاطره از آپارات و دوربین سینما داشت و کلی گفت ...
شب خانه .وایمکس خونه را هم شارژ کردم . راستی بابت شارژ خانه هم ۱۰۰ دادم مانده ۵۵ هزار تومان دیگر این پول گاز و اب بود ...
