30/1/1391
چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱چهار شنبه
نماز و استراحت . این که می گم استراحت یعنی بیش از یک ساعت ول خوردن در رخت خواب بلکه خوابم ببره . و بعد بیدار شدم ریشم را زدم که هر چی می کشیم از ریش است و لا غیر . به دکتر عرب زاده زنگ زدم . راستش من ماندم این بابا ترک است اما فامیلیش عرب زادس چرا!گفتم دکتر جان از یک موسسه چند نفر می توانند کاندید شوند . گفت یکی . گفتم چرا طرف وصت شمارش می گه من به نفع دوستم می رم کنا.گفتم این چه انتخاباتی است که یک نفر به نمایندگی جامعه ورزش کشور آن هم یک خانم شنا گر وارد می شود و بعنوان تنها کس حاضر خوب می شود نماینده همی ورزشکاران در مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی ایران منتخب می شود!
گفتم دکتر استادی داشتیم می گفت سابت کن خر نیستی بار ملت را ببر!
او هم گفت همی این ها فر مالیت و ...... است! به خودم گفتم اجب نا دانی ما بودیم که فکر کردیم علی آباد هم شهری است و از این راه می توانیم به آبادانی کشورمان خدمت کنیم و حیف و صد حیف که از وقت و انرژی خود برای حضور در این مجالس می گزاریم.
راهی شدم . سازمان تبلیغات اسلامی و دیدن دوستان بویژه حاج آقا محمدی که گویا ایام نوروز از ۵ تا ۱۳ در جزیره زیبای کیش اقامت داشته اند !
بعد دنبال کار کاتریژ دستگاه که نشد . رفتم گپی گرفتم و بعد هم بانک پاسار گاد و کارمند گفت اینجا را باید معرف پور کنه گفتم جوان چرا پریروز نگفتی؟ گفت ببخشید . گفتم بی خیال حالا کار ما را راه بینداز نخواستیم دفتر چه و چک را...
رفتم ارشاد دیدن یاوری نشستم آمد رفتیم نماز نامه های نمایشگاه را دادم و بعد بانک کار امضا را انجام دادیم و بعد خانه ... در مسیر بانک صادرات رمز کارت را عوز کردم دنبال بانک ملت می گشتم که .مامور پلیس راهنمایی من را داید گفت بزن کنار زدم گفت چرا کلاه سرت نزاشتی هرچی توضیح دادم که من با کت و شلوار و بادگیر و دست کش کلاه به دست دنبال بانک ملت می گشتم گفت نمی شه و موتور را بردن داخل کفی و رسید دادن که برو حالا دنبالش.شکر... یه ماشین در بست گرفتم راهی شدم خانه.
و بارش باران شدید...
