27/1/1391
یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱نماز و استراحت و بعد کار . مسعود با با جان آمد و کار . محمد جواد زنگ زد و بعد رفتم در خانه که بر سانمش . اما مادرش درب پنجره بال را باز کرد و گفت : امیر صدرا را آوردی یا نه و وقتی دید که نیاوردم گفت خیلی بیخود هستی . مانده بودم چی بگم ناچار جوابش را دادم . ولی حسابی حرص خوردم . باران شدید شد .تگرگ آمد و بعد خونه . و ککار مجله و بعد نهار و خورمی آمد و بعد راهی شدیم
