17/1/1391
یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱پنج شنبه
نماز و بعد استراحت . رفتیم مرکز تجاری کارت بانک تجارت من سوخته بود و کار نمی کرد گفتن مال یارانس . و بعد رفتم بانک ملت جالب بود دیر رسیدیم ده دقیقه مسئول بانک گفت برو شنبا زن و بچه بی پول تا شنبه چه کار کنم . ؟ رئیس بانک آمد و کار شد مبلقی پول گرفتم و آشنا شدیم . خیلی آشنا بود گفت شیرازی هستم و لی فکر می کنم مال اطراف شیراز بود .
غروب هم رفتیم شهر زیر زمینی کاریز و با جوانی به نام بهرامی آشنا شدیم.
رانندای هم بود که خیلی راهنمایی کرد آقای منصور اسدی ولی ...
.خرید و گشت و گزار تا شب و بعد خانه و ساعت ۱۲ رفتیم کنار اسکله دوچر خه سواری نه خیر اینجا اصلاً شکر خدا انقلاب نشده بود... باز هم زهرا حال ما را گرفت و ناراحتم کرد گم شده بود . کلی دعا خواندم تا پیداش کنم و خطری پیش نیامده باشد...
شب خانه...
