19/2/1391

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱
سه شنبه

نماز و استراحت .محمد یوسف خیلی سرفه می کرد و با صدای سرفه او بیدار شدم مادرش میگفت آب بخور . خدایا چی بگم گفتم شربت بدش .دنیای عجیبی است .

راهی شدم بعد از آن شب سخت و بی خوابی . حتی محمد یوسف  زنگ زد و گفت بابا ببخشید که بیدارت کردم.

 نهار را درستاد بودم و با ابراهیمی رفتیم بیرون قهو خانه  .

 امروز سردار طلایی برای دوستاش و کسانی که کار تبلیغات کرده بودن  نهار میداد روزبهانی گفت بیا گفتم نماز می خواهم بخوانم و با کسی برای نهار قرار دارم فهمید که ... و نرفتم . عصر هم با ابراهیمی حرف زدم و راهی خانه شدم . کار و کار .

 شب هم خونه . جریان پتو . و متکا...

شمشیر کجت راست کند قامت دین را
 

اسلایدر