12/2/1391

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱

سه شنبه

خیلی خسته و بیمار بودم و کسل نماز را دیر خواندم و بعد ریشم را زدم و راهی حمام شدم کارتن بتمن و زن خفاشی را هم دیدم و راهی شدم خانه .کسی نبود ناچار برگشتم و کلید را بر داشتم و باز برگشتم .در این فاصله یاورزاده زنگ زد و نمی دانم چرا او و بعضی ها مثل حسین خرمی نمی زارن آدم حرف بزنه...

مادرم هم حقوقش را گرفت و پول تلفن را دادیم . فر ستی شد باز با آو حرف بزنم . تمام ساعت روز به حرف های مادر یوسف فکر می کردم . کفم بریده بود می اندیشیدم این که او هنوز در یادش جریان آش است چیست و در چشم من نگاه می کند می گو ید من نمی توانم و نمی خواهم برای تو کار کنم و ...کمتر از سه سال پیش او قربانی حرف خواهرش فریبا شد و امسال او به حرف روشنک دارد وارد بازی دیگری می شود گفتم همچیز را قبول دارم به شرط آنکه تحت هیچ شرایطی از من کمک نخواهی و  مخل من نباشی. این داستان برایم روشن است . خدایا شکرت . خیلی برام سخت .  اما چاری نیست مرحوم پدر بزرگم می گفت غیرت زیادی بی غیرتی میاره...

شب خونه . خیلی خسته بودم.


 

اسلایدر