14/2/1391
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۱پنج شنبه
صبح نماز و چه لذتی دارد با صدای پرندگان شکر گزار خالق یکتا بودن. بعد از استراحت ریشم را زدم و بعد آقای سرهنگ هدایتی جا نشین ورزش باستانی زنگ زد و حرف زدیم گفت عصر ببینمت . راهی خانه شدم .جلال و دوستش برای کار آمده بودن حرف زدیم دوستش قدش خیلی کوتاه بود یاد حرف مرحوم پدر افتادم ، چیزی نگفتم خیلی منم منم می کرد . با امیر صدرا رفتیم موتور سواری و بعد خانه و کار... نیری زنگ زد که میام ولی هنوز نیامده .من هم خیلیکار دارم زنگ زدم به یاور زاده که عصر را کنسل کنم .
باز ناچار شدم کلی برای شارژ اینتر نت بدم. ای به قبر پدرشون با این سر ویس دهی شون...
تمام خیابون ها پور از عکس کاندیدا از همه بیشتر باهنر...
عصر بعد از استراحت راهی شدم و رفتم انگشترم را گرفتم و یک کلاه خریدم و بعد راهی شدم جلسه در باغ چه سرای رضا نارحت بودم و بعد از کلی بحث فهماندم که می فهمم . باران شدیدی می بارید .
شب خونه .
