6/2/1391
پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱چهارشنبه
نماز و کار و بعد راهی شدم خانه فاطمه را بردم منزل خواهرم امیر صدرا هم با ما آمد. دم در خانه باز مادر بچه ها ناراحتم کرد در مسیر به این نوع رفتار و گفتار فکر می کردم که چرا .... و در مسیر در پارک ولایت بازی کردیم و عکس گرفتیم و بعد خانه خواهرم راهی شدیم در مسیر باز یک ساک دیگر دوختم کوله سبکب است و بعد .بارش باران شدید شد دلم برای صدرا می سوخت ولی چاری نبود .شکر...
خانه و نماز و استراحت و بعد ممتاز و محمدی آمدن گفتیم و خندیدیم . ممتاز گفت : دویست هزار تومان گرفته بودم ولی می خواستم اینک بخرم صد بر داشتم رازی باش و صد هم چک داد مال سی سه . راهی منزل در ویش مصطفی جاویدان شدیم خوب بود کلی خواند اما چند بار سرفه سختی کرد ... آیدین هم آمد با او آشنایش کردم و بعد راهی خانه شدیم . من هدیه ای به در ویش دادم شکر.
خانه زود بر گشتم خونه ... خبری نبود محمد یوسف که نبود من هم زود خوابیدم .
محمد جواد هم خانه بود .هی قور می زد ... دلم براش می سوزه اما باید آدم بشه و یاد بگیره . سه شنبه هم علی رغم آمادگی من نیامد باشگاه...
