3/4/1391

شنبه سوم تیر ۱۳۹۱

شنبه

نماز و استراحت و بعد هم راهی شدم تامیرگاه موتور و بعد خانه تنها بودم کار و کار و محمد  ناصح پسر همسایه ما آمد که در خصوص مجله با ما کار کند حرف و حرف بعد گفتم برو و تمام کار ها را بکن . من باهات هستم .نهار و نماز و ساعت ۴ هم هادی کرمی آمد گو یا اون هم با زنش زده بود به هم و دلش پور بود نشست به حرف و برای همین به جلسه شهر داری نرفتم و ماندم خانه . باز مادرم درد دلش باز شد و این بار من گیر کرده بودم که چه کنم ناچار از اتاق زدم بیرون که چیزی نگم.به این پسره حسین مرادی هم گفتم که بیاد  و مدارک را بیاورد. از یاوری هم دل خور بودم که چرا جواب من را یادش رفت که بده.مجله هم ماند تا مسعود بابا جان بیاد خونه.

 

اسلایدر