8/4/1391
پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۱پنج شنبه
نماز استراحت و بعد کار و را هی شدم به خانه رفتم ریسیور جدید را دادم و به همراه فاطمه و امیر صدرا راهی شدیم طبرستان ،تیموری نبود فرصتی شد تا با خانم همکارمان در خصوص کار جدیدش حرف بزنم و بگم باید چه گونه با مردم حرف بزند.از خودش هم پرسیدم گویا پدرش تاجر بوده و چند سال پیش که میرفتن سوریه فوت کرده و او بیشتر در این کشور زندگی کرده بود او کاردانی را در رشته سینما تمام کرده و دختر ساده و سالمی به نظر میرسید. با فاطمه و امیر صدرا راهی دفتر دکتر ادیب شدیم و با فرید حرف زدم و شکر خوب بود ...بعد هم خانه و نهر و کار...و استراحت .علی رغم قرار قبلی آقای حسین خان مرادی نیامد و وقتی زنگ زدم گفت که من شب مبیام گفتم شب فایده ندارد نیا و فردا بیا ...خر خدا فککر می کنه من دارم گو تاه میام اهمق نمی داند که دارم انسانیت می کنم ...شب خونه و کار خواهرم به همراه بچه ها آمدن و نشستیم به گفته گو...فرصتی شد تا با فائزه هم حرف بزنم و تا سه حرف زدم .
گفتم چون باید می گفتم.
شکر...
