2/4/1391

جمعه دوم تیر ۱۳۹۱

جمعه

صبح بیدار شدم و بعد باز خوابیدم حال نداشتم . سرم را از تح زدم با نمره صفر وای که چه حالی میده...بعد حمام و نماز و دعا و صبحانه و باز دعای روز جمعه و بعد امامزاده و دعا و دیدن دوستان بمیژه امینی... راهی خانه شدم و نماز و کار... وقتی برای استراحت نماند و فقط کار کردم .خیلی خسته یودم. نمی دانم ولی به خودم آمدم دیدم پشت میز کارم روی صندلی خوابم برده بود شاید ده یا پانزده دقیقه.

طرح  استعداد سنجی و هوش و پیش دبستانی به زهنم آمد و برای همین پوشت جلد مجله را عوض کردم و علی رغم میل باطنیم به تیموری زنگ زدم آمد و حرف زدیم که چه باید بشود و کمی هم گله نه خر فهمش کردم...

شب خونه...شترنج بچگیم را هم بردم  محمد یوسف دید کلی خوشحال شد و بازی کرد...

 

 

اسلایدر