یازدهمین روز

پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۰
یازدهمین روز از بهار هم رسید و من مثل دیروز و روز های گزشته نماز و دعا و نوشتن مطالب در سررسید . نزدیک ظهر باز مادرم ناراحت شد و بی شک من مقصر بودم که حرف زدم کاشکی چیزی نمی گفتم.

عصر  بعد از استراحت راهی خانه شدم یوسف را مادر بزرگش آورد و خونه بود . من ه در خانه بودم که آیدین زنگ زد و آمد وسارا ستوده هم زنگ زد که مرتضی حسن علی از او خواستگاری کرده و بعد هم خود حسن علی زنگ زد .

با آیدین از هر دری حرف زدیم از جمله کار های اقتصادی و لایروبی  در یاچه انزلی. و خدمات مالاریا.

شکر خدا امشب هم گذشت.

 

اسلایدر