31/4/1390
جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰آخرین روز اولین ماه تابستان هم با نماز دعا و حمام شروع شد و بعد من راهی امامزاده شدم با لباس جدید بنزین هم زدم و کیف نو و شکر .
با امینی در خصوص هتل و ترویست حرف زدیم و بعد خانه .محمد جواد کلی خوشحال شد .که پیراهنش را دید شکر.
عصر با مادرم حرف زدم دلش گرفته بود خدایا کمکم کن.
شب صدرا و فاطمه را بردم بیرون به همراه یوصف و بستنی خریدیم ورفتیم پارک باغ کاجی برای بچه ها تنوئی بود من به فکر رفتم و یاد سال های پیش افتادم یک شب در سال ۱۳۸۰ با فائزه با ماشین خودم آمدم اینجا و کمی فیلم برداری کرده بودم.
نمی دانم چه شد ولی خیلی چیز ها از بین رفت وخاطراتش از همه چیز بیشتر است .
شب ساعت ۱۲ خونه وباز ناراحتی چون مادرش آنجا بود چیزی نگفتم حتی چنگ زد و روی دست راستم زخم شد اما تر جی دادم دیگه چیزی نگم شب سختی بود ولی شکر که مثل خیلی چیز های دیگر رد می شود .
و این گونه آخرین شب اولین ماه تابستان ۱۳۹۰ هم به پایان رسید.
