دوازدهمین روز
جمعه دوازدهم فروردین ۱۳۹۰با مادرم هم حرف زدم از دلش درآوردم و به او توضی دادم که من مقصودم پول تلفن نیست که زیاد می آید بلکه رفتار خواهرم است.
راستی دیشب برای کانال نور هم ایمیل زدم که اگر بشود کمک کنند تئاتر حضرت یوسف را بسازی و به دو زبان عربی و اینگلیسی اجرای جهانی داشته باشیم.
صبح نماز شب را که خواندم گفتم خدایا برای نماز صبح بیدارم کن و شکر خدا بیدار شدم درست ۲۷/۵ و نماز اول وقت را خواندم . استراحت و بعد نماز و دعا و ریشم را زدم .و با یوسف به حمام رفتیم .
امامزاده خلوت بود . دعا و خانه روی موضوع کار های سال جدید فکر می کردم و به این نتیجه رسیدم که به محیط زیست بیشتر توجه کنیم . این سیاست موسسه برای سال جدید باشد انشالله.
امروز سالگرد فوت مر حوم پدرم است گر چه دیروز حلیم پختیم و مادرم برد اامزاده اما امروز برنامه داریم بریم بهشت زهرا و بعد شاه ابدل عزیم و شکر خدا .
دارم میرم ساعت ۱۴ است و من یک برگ دیگر از روز شمار عمر خود را نوشتم . راستی دیروز خیلی ناراحت بودم بخصوص اینکه به سید شماره رضا یاوری را داده بودم که برای باقی مانده وسایلم زنگ بزنه تا اگر شد پس بدهد . از خودم بدم آمده بود برای همین همان صبح دیروز زنگ زدم که سید این کار را نکن . آرام شدم به خدم می گم چیزی که دادم ارزش پی گیری ندارد من با خدا مامله کردم بی خیال مال دنیا.
ساعت ۴ به همراه مادر و فائزه و محمد یوسف راهی بهشت زهرا شدیم با ماشین آقای درویش همسایه . بجای هر چیزی مادرم پیشنهاد کرد به یک حسینیه کمک کنیم .
بعد حرم شاه عبدل عظیم حسنی و بعد هم خونه . شکر خدا با نمک بود بخصوص برگشت که با مترو بودیم.
شب خونه...
