21/6/1390
دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۰دوشنبه
صبح نماز وبعد راهی شدم دفتر کار خواهرم و با الهام راهی دانشگاه شدیم در مسیر به عمو حاج جواد سر زدیم.و بعد کار الهام...ساختمان مرکزی دانشگاه فقط آدرس دانشکده را نوشته بودن و قرار شد فردا برویم . الهام را بردم خانه و بعد راهی شدم به همراه محمد یوسف و مادرش . فائزه را بردم بیمارستان امام دنبال کار پروانه و من به همراه محمد یوسف به سازمان هلال احمر استان تهران رفتم و جلسه برای کار های موسسه ودافن که آموزش زبان به کار کنان سازمان و داوطلبان و بعد اکبر وکیلی که جوان کردی بود و مدتی هم هست از راه اینتر نت با ما دوست شده را دیدم . حرف زدیم که چه کار کند و بعد خانه .
محمودی از دبی زنگ زد که کاغذ ها چه شد .
شب خونه...شکر خدا
