دومین روز بهار

سه شنبه دوم فروردین ۱۳۹۰
صبح نماز و چون هه خواب بودن دلم نیامد  چراغها را روشن کنم .خوابیدم و بعد ه  حمام و دعاو تلوزیون  روز به سادگی گذشت .  غروب رفتم خانه محمود زنگ زد آمد و یک قرآن بزرگ برایم هدیه آورد :به یاد کلکسیون قرآنهایم در دفتر افتادم .شکر

 شب راهی خونه شدم . به محمد جواد زنگ زدم و کلی خندیدیم.

عصر خواب مرحوم پدرم را دیدم. ناراحت شدم فکر کنم  خیراتی که باید می دادیم مشکل داشته خدایا خودت مرا ببخش .

 

اسلایدر