روز 17
چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۰قرار بود برم برای مصاحبه ولی نرفتم چون موبایل طرف خاموش بود . رفتم خانه و کار . همایون آذر گل پاینده زنگ زد و آمد حرف زدیم هنوز کت و شلوار سال گزشته تنش بود و لی حر فاش میلیاردی . پلت پول جا بجا می کرد و زندانی آزاد می کرد و خلاصه همه کاره بود می خواصت از ایران بره خارج حالا کجا و برای چی و چطور باند .
مشغول کارام بودم .
نا چار تمام رمز هایم را تعقیر دادم و علی رغم میل باتنی کار زیادی نکردم.
امروز افسانه می گفت : محمد جواد دیروز در اتاق بقل گریه می کرد که پدرم تا ظهر می خوابه بعد میاد پای کامپیوتر و می شینه کاری نمی کنه من فر دا دانشگاه دارم خرج دارم این چه زندگی است و چرا بابام دفتر و کار معلومی نداره .
چی بگم شکر !
