6/8/1390
جمعه ششم آبان ۱۳۹۰جمعه
نماز استراحت حمام و باران این چهارمین روز بارانی تهران است ولی من با وتور رفتم امامزاده و نماز و دعا...
ظهر خانه و درست کردن مکعب برای فاطمه شکر ...
هنوز باران می بارد و... من یاد این شعر زیبا از ویگن که این روز ها سالگر د فوتش است افتادم.
ستاره امشب، کسی ندیده
مگر ستاره کجا رمیده
مه آرمیده، رنگش پریده
ابر سیاه رو به سر کشیده
چشمای ابر سیه پر آبه
میخواد بباره، دلش خرابه
کو یک ستاره در آسمونم
بختم سیاهه، خودم میدونم
بنال ای نی بنال امشب به آوای جدائی
بگو با یار بیمهرم که دور از ما چرائی
رویم ای دل به دنیائی که رنگ غم ندیده
به دنیائی که رنگ حسرت و ماتم ندیده
غرب محمد جواد می خواصت بره بیرون اما من پول همرام نبود از مادم گرفتم و به او دادم ته دلم ناراحت بودم او رفت و شب مادرش یک بسته سیگار آورد و گفت ببین رفته بیرون سیگار بکشه ... وقتی آمد سیگار را دادمش و گفتم من پول نداشتم و از مادرم گرفتم که به تو بدهم و دادم تا تو خوشحال شوی اما تو... گفتم من دارم این کتاب را به نام تو میدم چاپ بشه اما تو چی ... خیلی دلم گرفت دیگه نتونستم کار کنم و راهی شدم در پارکینگ خانه نزدیک به یک ساعت روی موتور نشستم و به گزشته های دور فکر کردم آن زمان که ناچار بودم برای تهیه تریاک برای پدرو وقتی تنها دوازده سال داشتم می رفتم و در آن شرایط خطر ناک تریاک یا شیره می خریدم و می آوردم. به ترک پدرم و عموهایم و سایه درد ناک اعتیاد که روی سرم بود فکر می کردم و خسته بودم خیلی خسته ... اما امروز بچم سیگار دست می گیره خدایا این چه نکبتی است .به خودم فکر می کردم که با کمترین امکانات ورزش می کردم و سالم بودم و هر گز دست به این مواد دراز نکردم و خدایا خدایا خدایا....
باران می بارید و شدتش زیاد بود دوست داشتم می مردم اما دلم برای فرزندان دیگرم می سوزد . احساس تنهایی و بی هم نفسی دارم خیلی تنها هستنم خیلی بی هم راز هستم نمی شود به کسی حرف زد ... شب خونه محمد یوسف نبود قرص خوردم که آرام شوم بعد خوابیدم . ولی خیلی زود بیدار شدم و بیدار بودم تا اینکه نماز صبح را خواندم . هنوز باران می بارید و من زیر باران صحر گاه هفت آبان ماه به سرنوشتم فکر می کردم و شرایط کشورم ایران....
