19/8/1390

پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰

پنج شنبه

چیزی حدود نیم ساعت قبل از نماز صبح بیدار شدم و بعد از نماز هم باز بیدار بودم و بعد استراحت .... مسعود بابا جان هم آمد و کار مجله...

کلی حرفای ناگفته دارم.ولی فقط به خدا میگم:

نیستش

نمی دونم کجاست !
چه می کنه !
ولی می دونم که ندارمش
هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم
نه نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم
نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم : هنوزم دوستت دارم .
آخه تو حول و ولای پریشونیه
تورو نداشتن تو گیرو داره :
” ای بابا دله تو هیچ ، حال اون خوش ! ” ای بی مروت !
دیگه دلی می مونه ؟
که جونه دله کبوتر بتپه
که با شما از جونه زندگیش بگه ؟
بگه که هنوز زندس ؟
اگه صدا صدای منه
اگه نفس نفسه تو
بزار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل
دله بابایی
دیگه دل نیس ، دیگه دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

 

اسلایدر