25/8/1390
چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۰چهار شنبه
صبح نماز را که خواندم خیلی خسته بودم طوری که نای بلاند شدن و رفتن بیرون را نداشتم .چند تا کار را با تلفن هماهنگ کردم و بعد رفتم تخت خوابیدم.
این روزا حال زدن اس ام اس هم ندارم کلی ژیام آمده . یکی دو تایی را زنگ زدم ولی دیگه حال نداشتم تمام روز این طور گزشت . عصر راهی شدم خانه .نم باران گرفته بود و بعد هم کار ...
دیشب فر صتی شده بود که به ژبغام های این وب لاگ نگاه کنم خیلی ها نوشته بودن خوبه - عجیبه - یکی هم گفته بود غلط املاعی زیاد داره . حرف م را این کیبورد گاهی وقتا نمی زنه . من هم حال ندارم . از همشون ممنونم ولی من این طوری حال می کنم انا هم اگه دوست داشتن .حال کنن . خیلی ها هم گفتن بیا لینگ بدیم به هم دیگه . من حال این کارا را ندارم این وب لاگ ن ضمن تشکر از همی این عزیزان من حال ندارم همین جوری حال کنیم . من کیم چه کارم و قیره به چه دردی می خوره . من میگم امروز که ۲۴ ساعت تمام بود چطور گزشت و چطور می تونست بگزره و لی رنگ و بو نمی دم . چیز جالبیتوش نمی بینم . این روزا همش فکر می کنم یه اتفاق بزرگی تو راه یچیزی که همه چیزای اطراف مون رو عوض می کنه .دلم بد جوری شور میزنه... نه برای خودم برای مردم کشورم و خانوادم!
