26/8/1390

پنجشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۰

پنج شنبه

تام دیشب باران می بارید و وقتی برای ناز صبح بیدار شدم دلم برای عزیز خانم سوخت که باید زیر آن باران برود سر کارش .چتر را پیدا کردم و روی دسته در گزاشتم که وقتی می خواد بره با خودش ببره.

او مثل خیلی از شیر زنان ایران هنوز کار می کند و  وجودش ارزشمند است...

صبح بعد از صبحانه را هی شدم پست ۱۴ و در خواست دفاتر مالیاتی و بعد هو چاپ خانه مسعود بابا جان آمد و ۵۰ دادمش و بعد مجله های ۲۵۳ و ۲۵۴ را بار کردم و به طرف خانه راه افتادم ...

هوا خوب بود و خبری از سرمای شب گزشته نبود.

 

اسلایدر