28/8/1390
شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰شنبه
نماز را خیلی دیر خواندم و بعد مسعودی زنگ زد که بیا رفتم محد جواد هم بود همین که راهی شدیم ماشینی زد به ماشین مسعودی و تصادف شدیدی شد...ناچار من خودم محمد جواد را رساندم...
بانک رفه کارگران و گفته گو با رئیس بانک خوب بود آدم فر هنگی و با شخصیتی بود آقای خرسنده .
سری به سازمان تبلیغات اسلامی زدم خیلی شلوغ بود .به پیشنهاد آقای جمشیدی با آقای محمدی حرف زدم و او که نهاوندی بود و روحانی رئیس سازمان تبلیغات اسلامی شمال غرب بود .به گفته خودش بیش از بیست سال است که کار فر هنگی می کند ولی موفق نبودند . نه او که سیستم ... درد دلش جالب بود و لی تکراری جای تعجب این است که همی مسئولین خودشان می دانند که موفق نبودن .ولی چرا اسرار دارند که همان سیاست هارا ادامه دهند من مانده ام...
بعد راهی شدم خانه و کار ...
سید موسوی آمد بدبخت را یک ملیون جریمه کردن که چرا سیدی رایت کردی من ۱۴۰ هزار تومان به او دادم . می گفت دویستومان کم دارد... مهندس هم ۵۰ داد... شکر . بدبخت سی ضربه شلاق هم باید بخورد..
شب خونه...
