4/9/1390

شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰

جمعه

صبح نماز و استراحت و بعد هم دعا  های روز جمعه و بعد راهی شدم امامزاده دوست خوبم را دیدم .و محدی سلیمانی هم آمده بود نماز او را هم دیدم هنوز همانطور باو قار و با وجدان بود و حرفهای شیرین می زد .جوانی که سالها پیش پیشم کار می کرد ولی یک روز به من گفت می خواهم بروم و برای خودم کار کنم.متاسفانه چند سال بعد از کلی تلاش کلاهش را یکی از دوستانش برداشت و ناچار برای طلب کارش مشغول کار شد ... اما بخاطر خوش حسابی و درست کاری شریک طلب کارش شد و موفق بود . بحث شیرین شیطان را  مطرح کرد که جالب بود .

دوست دیگری هم به دوستان من اضافع  شد به نام علی اکبر سیاح که نقاش و شاعر بود و اهل دل ...

نهار و  استراحت کنار  امیر صدرا خوش گزشت . عصر هم  سید آمد و  ۱۴۰ من را بر گرداند .

شب به مهندس سری زدم  و بعد خونه...

محمد یوسف هم آمده بود .

اینتر نت قطع بود و من نتوانستم تا ساعت ۵/۱۲ شب وارد صفحه خودم بشوم . حالا هم برف میاد ...حنوز هم همانطور است...

 

اسلایدر