23

سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۰
نماز وبعد استراحت .ساعت ده یازده راهی شدم بانک  تجارت بهارستان و بعد از انجام کاراها که مهمترینش گرفتن کارت فائزه بود تا از اینتر نت بشود پول به حسابش ریخت برای اشتراک اینترنتی  . راهی بانک ملی برنامه بودجه شدم  و کارت بانک جدید خود را هم گرفتم و کارت صفی علی شاه را هم فعال کردم .

راهی خانه شدم و کار .سید موسوی آمد رفتیم برج ذلفغار دنبال مغازه و دفتر کار قیمت ها بالا بود بر گشتیم خانه سید مشما خریده بود برای پست مجلات پولش را داد شلوارم را هم که تنگ کرده بودم پولش را دادم .جواد آقا خیاتی که روزگاری در دفتر خود من کار می کرد حالا در پاساژ بود و شلوار را تنگ کرده.

سید رفت و بعد خانم دکتر واله کردستانی به همراه آقا بهمن آمدن و گفت روزه هستم بعد  افطار کرد . حرف و حرف کارت  هدیه ریاست جمهوری را نبرد  و گفت مال خودتان.

محمد  ایل خانی آمد و در باره آرزوی بازیگر شدنش حرف زد نزدیک ده شب آمد و تا یازده رب بود  ُ چند پارمتر منفی داشت بهش گفتم  ُ کار تولیدی لبلس ورزشی زنانه می کرد و زیاد درغ می گفت برای همین توش گیر میکر و دیگه راه باز گشت نداشت.

 شب را هی خونه شدم .

شب با خواهرم حرف زدم قرار برای فردا دفتر آقای روزبهانی .

راستش صبح با محمد یوسف روبوسی کردم و بعد جناب آقای خوشنود را دیدم این بزرگ وار داستان دارد روزی او معلم  بود و در آرزوی اینکه مجوز مدسه بگیرد و غیر انتفاعی مثل من دایر کند و بالاخر   او هم غیر انتفاعی  گرفت و شیفت صبح دفتر کار مرا برای مدرسه کرایه کرد با نام دبیرستان هادیان و همان سال رفت روی امکانات موجود در دفتر کار من  وام گرفت گفت مال خودش است و با یک کلاس سال بعد ساختمان بقل مرا کرایه کرد و هنوز هم دارد  بزرگ سال را هم راه انداخت وخیلی زود زد به خاکی و مکه هم رفت و مثل من شد خدمه کاروان مکه و ال.. آخر یعنی درست پا گذاشت جای پای من اما راستش من سعی می کردم هیچ وقت صبح زود او را نبینم  چرا که یکی دو بار که او را دیدم روز خوبی نداشتم  . من خورافاتی نیستم ولی یکی او بود و یکی هم آقای محمدی بغل  محله و دیگری هم سلمانی محل آقا جواد و یکی هم  سید پیر مر دی که مدتی هم سرایدار مدرسه ما بود . خلاصه باید یه روز کامل بنویسم.

اینطوری بیست سومین روز بهار ۱۳۹۰  هم سپری شد. 

 

 

اسلایدر