9/9/1390

چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰

چهار شنبه

نماز و حمام و راهی شدم. محمد  جواد را رساندم. و بعد دیدن سپانلو در خصوص کتاب ریاضیات و بعد از آنجا عوض کردن کفش و بعد تماس با یعقوب کهربایی و بعد هم خانه و نهار راهی شدم . می خواصتم امیر صدرا را برم ولی ادرش نزاشت بچه هم ناراحت شد و گفت بری که بمیری و ... راهی شدم دفتر ستار خان و مهدی خوشنود و آزاد آمده بودن حرف زدیم و آزاد رفت یک گوشی جی ال ایکس برایم هدیه خرید . از دبی هم زنگ زدن و حرف زدم و بعد  خانم ها رضایی آمدن و در خصوص  مجله کودکان حرف زدیم و بعد با خود تیموری حرف زدم و جعفر خراسانی آمد گفت ۴۰۰ به حسابت ریختم و بعد هم تیوری ۴۰۰ داد و با سید راهی خونه شدیم. هوا بس ناجوان مردانه سرد است . این روز ها که تعدادی گویا دانشجو به سفارت انگلیس در تهران حمله کردن  به یاد فکر چند روز قبلم افتادم چقدر  مثل من آدم هست که فکر می کنند و لی عمل هم می کنن. ولی پاک آبروی ایرانی جماعت رفت ! یاد این شعر افتادم.که  حمید مصدق گفته بود و ستار خوانده بود:

 

این شعر شرح حال این روز های ماست!

 

قصۀ ما
 دکلمه و کلام: حمید مصدق
ترانه‌خوان: حسن ستار
آهنگ ترانه: سیمون




من به خود می‌گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها،
با تو اکنون چه فراموشی‌هاست.

چه کسی می‌خواهد
من و تو «ما» نشویم
خانه‌اش ویران باد!

من اگر «ما» نشوم، تنهایم
تو اگر «ما» نشوی،
                        ـ خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو
مُشتِ رسوایان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی‌خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی
پنجه در پنجۀ هر دشمنِ دون
                                     ـ آویزد
. . .
. . .

حیمد مصدق
از منظومۀ «آبی، خاکستری، سیاه»

 

اسلایدر