15/9/1390

سه شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۰

سه شنبه

نماز و دعا و راهی شدم حمام و مسجد جامعه علی آباد .درش بسته بود بعد مسجد سید وشهدای خیابان شهید رجایی و مراسم عزاداری ...  نشستم و یه چیز هایی به رسم سالهای گزشته نوشتم.بر خلاف سال های گذشته بعد از نماز ظهر در ها را بستند و امام جماعت مسجد که سید بود رفت و بیش از ۵۰ دقیقه روضه خواند بد نبود بعد یک رو هانی دیگر که شیخ بود مداهی کرد بیش از ۵۰ دقیقه هم او خواند و بعد یکی دیگر و یکی دیگر و یکی دیگر ساعت نزدیک سه ۳ شده بود  و انقدر برای رهبر دعا کردند که  خودشان هم در بین سینه زنی دچار مشکل شدند قافیه ها جور نمی شد  سینه زنان قاطی می کردند و... یکی از همان جوانک های مداه گفت برید دم در  غذا ها را هم بگیرید چند نفری گفتند که رسم است داخل غذا بخوریم ولی کسی گوش نداد . دم در از قدیمی های مسجد دیدم و به آنها گفتم این چه وظعی است متاسف بودن و شرمنده گفتن کاری از ما ساخته نیست راست هم می گفتند  دیگر کاری نبودن ... دم در غذارا دادن بدون قاشق به آن مردی که غذا را می داد گفتم : با چی باید این غذا را بخوریم ؟ چون قاشق نداده بودن!  با لبخند گفت بادست: گفتم منزلتان هم با دست غذا می خورید این است پزیرایی از مهمان امام حسینتان !

 دم در شلوغ بود ایستادم  اام جماعت آمد با همان شیخ گفتم دست شما درد نکنه عجب از مهمان امام حسینتان پزیرایی کردید و خدا رحمت کند حاج آقا اراکی را که امام جماعت این مسجد بود این مسجد حرمت داشت قداست داشت کوچک و بزرگی داشت احترامی برای مردم و ازاداران قاعل بودن .    ظهر آشورا می ایستادند تا هیئت ته خط  اام سجاد بیاید و بعد نهار می خوردن و... مردک چیزی برای گفتن نداشت ساکت بود فقط گفت : گفتیم از سال بعد غذا را در مسجد بدهند ...

راهی شدم دلم خیلی گرفته بود هوا هم سرد بود .خانه و کار... خدایا خودت می دانی که اینها آده اند اصل دین و انسانیت را نابود کنند.

 

 

اسلایدر