24/9/1390

پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۰

پنجشنبه

نماز استراحت و انتظار... خدایا شکر. فائزه ساعت ۷ رفت بیمارستان و بعد زنگ زده زهرا  یادش رفته سرنگ را بدهد... جالب اینکه خودش هم یادش رفته بود که کارت شارج مادرم را ببرد... بالا خره مسعودی ساعت ۱۲ زنگ زد و آمد  آزاد هم گفت قرار برای ساعت ۵ باشد فخیم هم رفت بیمارستان ۰۱ ۵و هنوز همایون پاینده زنگ نزده...

عصر راهی شدم با لباس رسمی بیمارستان  و آقای فخیم را هم دیدم و مادرم را هم . نماز عصر را هم خواندم و راهی شدیم خونه و بعد خانه در خانه شمس الدین آزاد منتظر من بود راهی شدیم گاندی شمالی و پلاک ۴ دیدن آقای مککابر که کار جواهرات و تراش سنگ می کند . خانی این قرار را ترتیب داده بود به نام خانم فروزنده و اولش خیلی جلسه سنگینی بود ولی خیلی زود همه چیز را دست گرفتم و از هر دری گفتم . تا ۸ آنجا بودیم و بعد راهی شدیم در مسیر با خانم فروزانده بیشتر آشنا شدم در یک شرکت با آقای الماسی کار مشاوره انجام می دهند و بعد از رساندن من آزاد و فروزنده رفتند.

شب خونه...محمد یوسف رفته بود کرج.

 

اسلایدر