25 فر وردین
پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰کار و کار ولی وقتی دیدم افسانه شروع کرد به جارو کردن اتاق را هی شدم .فائزه و محمد یوسف هم آمدن با مترو میدان امام و پست و کار های مادرم و بعد رفتیم خیابان فر دوسی من باید چند تا عکس می گرفتم و گرفتم و بعد هم به دنبال فخیم از کوچه برلن گزشتیم و فخیم هم بود حرف زدیم و بعد میدان بهارستان نهار را همان وست میدان خوردیم و با مترو بر گشتیم خانه من باز کار مسعود بابا جان آمد و طراحی مجله جدید شکر خدا و بعد هم بچه ها رفتن نازی آباد و من هم خونه . شب خونه .
شکر راستی ناچار شدم تما پول کارت خانم دکتر را که گفته بود نمی خوام بردارم و خوب هم شد .
ده توان دادم مسعود و پنج تومان افسانه .
