27/9/1390

یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۰

یک شنبه

 صبح نماز و کلی کار اما محمد جواد زنگ زد که بیمار هستم و نمیرم مدرسه . مادرم هم حال نداشت که بریم خرید . کهربایی هم گفت اداره نیستم و خلاصه حسابی ناراحت شدم .با دوستان تماس گرفتم و از  مدتی با دوستان از جمله سردار سالار عظیمی و سید حسین محمودی حرف زدم و بعد کهربایی زنگ زد که اداره هستم نماز و راهی شدم و بعد از گفت گو عکسهای زلزله بم را هم گرفتم  و راهی شدم ساختمان پسیان و دیدن دوستان نهار را خوردم و جلسه برای برنامه ریزی  انجمن های خیرین .  سید محدی فاطمی نظر هم آمد و اسدی .از پیشاهنگی . من حرفام را زدم و ساعت چهارو بیست راهی شدم با سرعت ۸۰ راهی شدم و بعد دیدن خواهران رضایی در خصوص مجله حرف زدیم .روشن عرض کردم این که من دوست دارم شما کاری با ما داشته باشید تنها بجهت آن است که  بتوانیم کار های دیگری هم انجام دهیم و اله مفت به کسی چیزی نمی دهم.

راهی شدم و شب با آقای سید حسین محمودی و رامین نصیری در خانه دیدار کردم از هر دری گفتیم و شنیدیم از اینکه چطور کار کنیم . شکر ...ساعت ۱۲ خانهرا به قصد خونه ترک کردم.

شب خونه...

 

اسلایدر