26 /1

جمعه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۰
صبح نماز و استراحت و باز دعا و ریشم را زدم محمد یوسف بیدار شد و با من به حام آمد مادرش رفته بود نان بخرد .  بعد از حمام صبحانه و راحی شدم .سلمانی و موهای سرم را کوتاه کردم . امامزاده و نماز و دعا و خانه . یاور زاده آمد و بعد با او راهی شدیم مترو  وبعد خانه روزا و نهار . علی بیگی زنگ زد و راجه به معدن حرف زد .  آیدین هم زنگ زد .

 یاور زاده  میگفت دانشگاه آزاد چی شد .

  محد رضا فخیم آمد راجه به طرح ها حرف زدیم و کارت هارا گرفت و رفت و محمد یوسف هم ماند من و فائزه راهی خونه شدیم ن آمدم پای دستگاه و کار .

 راستی امروز لباس عربی نوع را که  افسانه و مادرم از مکه آورده بودن به تن کردم راحت تر هستم . شکر .

هنوز بچه ها نیامدند . و ساعت ۲۱ است.

 

اسلایدر