27 فر ور دین ماه
شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۰برای نهار فاطحی آمد و پرونده پسر خالش را آورد . جدی کار هم زنگ زد سئوال تحصیلی داشت و بعد خانم پور جانی آمد او را سال گزشته خانم موسوی مدیر فاطمه معرفی کرده بود . برای کار .
مهدی جهانتاب هم زنگ زد که معاون هنری ارشاد آقای شاه آبادی دوست من است اگر کاری داشتی بگو .
ابوئی هم زنگ زد که کرایه و شناسنامه بده .
تلفنی با ایلدر آبادی حرف زدم همان طور که حدث می زدم بود راستش را گفت و گفتم موفق باشی .
علی ترابی هم زنگ زد کار او را هم تلفنی انجام دادم گله داشت چرا عید دیدنی نرفتم . خانم خالقی هم زنگ زد و قرار برای سه شنبه نهار . دفتر آنها . آقای تیموری ه از آموزشگاه طبرستان زنگ زد برای مجوز آموزشگاه و گفتم خبرت می کنم.
و تلفنم زنگ خورد رضا یاوری بود داشت با کسی حرف می زد گو یا توجه نشده بود که تلفنش شماره من را گرفت صدایش می آمد و ن ... سخت است خیلی سخت ولی نمی شود کاری کرد یعنی تر جی می دهم کاری نکنم . و بی خیال باشم . این خیلی سخت است . بیشتر از ده ساعت است که پای کامپیوتر هستم و کار می کنم .
متنی را خواندم یعنی قسمتهایی از آن را خواندم داستان سکسی برایم ایمیل شده بود از این اییل ها که هی میاد. جر یان از این قرار بود که مردی تعریف می کرد زن جوان و زیبایی به تازگی به اداره آنها آمده بود که متعلقع بود و او سعی کرده بود که با او دوست شود و خلاصه شده بود و غیر.. من از کل متن سه یا چهار خط خواندم و بعد پاک کردم حالم از خودم و هر چی مرد به هم خورد واقعاْ ما کجا زندگی می کنیم .
سرم درد گرفته حال ندارم تمام لباسام رو در آوردم و با شرت نشستم دو سه بار پاهام رو شستم ولی هنوز آروم نشدم .
خسته و عصبی هستم . دارم میرم .
