5/2/1390

دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰
صبح راحی شدم  اداره گزر نامه شکر خدا درست شده بود و بعد به شهر داری های کل کشور رفتم نامه دست سجادی پور بود و بعد هم دیدن مهدی اکبری و قرار مدار با علی آوایی سر پرست مویتا برای  خبر نامه فر زشی .

 راهی شدم نم نم باران به دفتر هنر مندان رفتم و از قضا رفته بودن و ملی درست در قابل آنها تابلو کوچکی نظر مرا جلب کرد که راجه به مصدومین صلاح های کشتار جمعی بود برای همین رفتم زنگ زدم و با آقای اصغر غلامی که متر جم بود آشنا شدم رئیس و دبیر کا شخصی به نام وفائی بود و قرار مدار برای همکاری و دوستی .دو جلد کتاب  راجه به خبر و شکل آن به زبان اینگلیسی هم که خودش نوشته بود به من داد .

به چاپخانه سری زدم و بعد  دفتر مجمع جهانی اهل بیت (ع)  و دیدار با بختیاری رئیس دفتر حجت الاسلام والمسلمین آقای اختری و بعد هم کلانتری و  برخلاف میلم رسید را امضائ کردم و... نمی دانم شاید لازم هم نبود ولی صدقه بود می خواستم  بلا از ما دور شود.

 فلش را عوض کردم و بعد هم چاپ خانه و گرفتن مجله های ۲۳۵ و ۲۳۶ به لطف خدا  پنجاه شماره را دادم که به خانم خرمی بدهند .

راهی خانه شدم راننده تاکسی می گفت خانمش معلم است و سال گزشته جنازه زن همسایه اش را در تهران سر دیده و مشکل برایش پیش آمده و ناچار رفته مالریک زندگی می کند .

 خانه و مجله تا کردن  .کمی هم استراحت کردم .

دیشب در خونه دیدم  محمد یوسف در اتاقش دارد با  اورگش ور می رود و تمام دکمه هارا می زند او در همان جلسه اول یاد گرفته که دست راست و چپش کدا است و نوت ها را حفض کرده شکر خدا بچه با هوشی است . دلم می خواهد برایش اورگ بخرم .خدایا خودت کمک کن.

 

 

اسلایدر