6/2/90

سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح خیلی حالم بد بود .

راهی شدم حدود ساعت ۱۲ مانده بودم کجا و چرا و لی رفتم ........بارش نمی از باران وچی بگم همیشه همینطوری آدم وقتی فکرش را نمی کند اتفاقی می افتد .

ساختمان آلمینیوم و دیدن دوستی قدیمی که خودش دیگر  نبود و پسرش مجید بهشتی به جای پدر نشسته بود در فضایی بهتر و نو تر اما همان وسایل و همان امکانات وهمان حرفها .

بعد ساختمان علاعدین ولی حاج ناصر نبود و مجله هارا دادم و بعد هم دنبال خرید اورگ برای محمد یوسف شکر خدا چند مغازه که رفتم یکی برادر دوست قدیمی من حسین شکری بود حسین  بچه خزانه بود و سال ۱۳۶۲ را حی جبعه شد مجروه شد ولی وقتی آمده بود مرخصی قبل از مجرو حیت با من اوخت برادری بست و ما داداش شدیم .  شاید بعد نباشد بگم در طول این سالها من با او و محمد محمدی که بچه آباده بودو پاسدار در سال ۱۳۶۶ در کردستان برادر شدم . حسین کلاس سوم راهنمایی بود و هسایه  دیوار به دیوار منزل پدر شوهر خواهرم او پسر خوبی بود پدرش دست فروشی می کرد میوه می فروخت روی چرخ و حسین هم گاهی کمکش می کرد حالا مهدی برادر کوچکترش در یک فروشگاه ساز فروشی در خیابان جمهوری کار ی کرد  از او خرید کردم و بالاخره برای خودم یک ساز دهنی خریدم خدای من ساز دهنی .

شاید غیر قابل باور باشد ولی من سالها بود که آرزوداشتم یک ساز دهنی داشته بام و برای همین وقتی شب در خانه میزدم اشک در چشمانم بود هنوز هم حس خوبی دارم که یک ساز دهنی دارم  خیلی خوشحالم خیلی خیلی .من عاشق ساز دهنی هستم بخصوص اینکه تازه خریدم استیل است و سفید یکزبانه هم دارد که صدارا عوض می کند مثل حرفه ای ها است  خدایا از تو متشکرم .شاید اگر برای محمد یوسف نمی خواستم اورگ بخرم هر گر آن را برای خودم نمی خریدم.

به علی زرگر سری زدم و غلامی  ساعت فرش شاگردش علی گفت که جعبه ساعت مرا بیرون انداخته . خیلی ناراحت شدم .به خونه رفتم باران می بارید محمد یوسف کلی خوشحال شده بود و بعد من نهار و نماز ساعت ۶ بود و راهی شدم خانه .فاطحی و آملی آمده بودن  برای کارشان  خبری از روحی نشد و من ناچار برگشتم  خونه .

 شب خونه مادرم گفت خواهرت زنگ زده و از بابت سوزاندن کارت حکمت کلی دلخور است و فوحش داده .

 شب خانه محمد یوسف بازازش و من با ساز دهنیم .

 خدایا از تو تشکرم .

 

اسلایدر