7/2/1390
چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰صبح نماز دیر شده بود و تیموم کردم . ناراحت بودم و دل گیر از روزگار خدایا خودت کمک کن .
استراحت و بعد حمام زدن ریشم و راهی شدم طرح تابان را گرفتم و خانه کپی و کار کار و کار .
همین که رسیدم افسانه شروع به جارو کردن کرد کمی مکث کردم و به روز گارم اندیشیدم که چه شد . شکر خدارا شکر .
کار و کار
عصر نادر ممتاز و محمد محمدی آمدن به همراه دوستشان و پرویز حسین خانی هم آمد .نادر چاقو قصابی آورده بود و پرویز سیدی آورده بود از جشن روز مرد سال ۱۳۸۲ یا سه اما این فیلم برایم خیلی ناراحت کننده بود شاید اگر یکی از تلخ ترین روز های زندگیم را بخواهم بگو یم همین این روز خواهد بود .چرا که در آن روز من فراموش کردم به پدرم تبریک بگو یم البته گفتم ولی دیر خیلی ناراحت شدم او چیزی نگفت مرا بقل کرد و گفت همین که تو سخنرانی کردی خوب بود اما من خدایا شرم سارم مرا ببخش .
نادر ممتاز و دوستانش بر خلاف سن و سالشان کلی شادمان کردن و زدن و خواندن شعری کمدی که من از کو دکی بلد بودم را نادر خوانده بود و برای همین خوب یادم بود .
شب خو نه و استراحت .
گر چه دلم گرفته بود .سر نماز ظهر به صدرا گفتم دعا کن گفت خدایا به بابام ماشین بده . بی شک این بچه دلش می خواهد سوار ماشین پدرش شود .
خدایا دمت گرم گرم ما که دوستت داریم.
