8/2/1390
پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰صبح نماز و کار و بعد راهی شدیم .میدان آزادی و با اتو بوس واحد میدان محمدیه و بازار بزرگ و خرید مادرم دوست داشت یک چرخ خیاطی بخرد . و بعد قابلمه و خلاصه شکر خدا مادر راضی بود .عصر خونه چرخ را راه انداخت و بعد هم خانه و من کار کردم بهشتی خودش زنگ زد .
شب خونه . شکر خدا.
امروز مادرم از روز های سختی که با خاهرم بود گفت و خیلی ناراحت شدم . خدا یا ترا شکر گو یا من باید باز می گشتم .تا این ها را بشنوم .
