13/2/1390

سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز و دعا و استراحت و بعد هم صبحانه و راهی شدم .دفتر ستاد مبارزه با کالای غاچاق و ارز و دیدار آقای وفائی  .او که برادر دو شهید و جانباز جنگ بود از همه در گفت و گفت هر چه من می خواصتم بگو یم . نهار و بعد هم راهی شدم دفتر طبرستان و دیدن شاهرخ تیموری مدیر آموزشگاه و حرف من گفتم که شرایط کار چه باید باشد و دورنمای ما چیست و بعد هم خونه وسایل را آوردم خانه و بعد هم جابجایی و سپس کار .

آنچه بیش از همه حرفهای وفایی برایم جالب بود درد های بچه های جنگ و جبعه بود و جانباز ان بد .

راستی امروز ماشین را هم بردن همان پیکان مدل ۵۰ را که از سال ۷۴ پیش ما بود و اسباب بازی محمد یوسف شده بود یوسف گفت به جهندم که بردن .......

 شب خونه .

 

اسلایدر