15/2/1390

پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰
صبح نماز دیر شده بود حام با یوسف و علی بیگی آمد و رفتیم خانه نادر ممتاز و محمدی و دوستش آمدن و کار و گفت و ...

عصر با امیر صدرا و فاطمه راهی شدم که کیفم را بگیرم و حسابی گشتیم.

شکر خدا پول آمالی را هم ریختم.

کفش برای صدرا خریدم و فاطمه هم کفش خرید.

شب به سید سری زدم و ۵۰ هزار تومان برای بیمه دادم.

شب خونه.

ساعت خوشی بود با بچه ها گرچه اولش عصبی بودم ولی شکر خدا بعد خوب شد امیر صدرا هم حسابی بازی کرد . شکر.

 

اسلایدر