روز پنجم

جمعه پنجم فروردین ۱۳۹۰
 خیلی خسته بودم و شب هم تا ساعت سه با مادرم درد دل می کردم  وقتی نماز شب خواندم گفتم خدایا برای نماز صبح بیدارم کن. گرچه کمی هم در رخت خاب بیدار بودم اما شکر خدا برای نماز صبح بیدار شدم و  بعد باز استراحت . ساعت ۵/۱۰ بیدار شدیم و دعا  . حمام یوسف هم دوست داشت بیاد اما نبردمش و بعد امامزاده باغ فیض .  دعا و نماز و کمی هم استراحت و فکر.

 خانه با مادرم حرف زدم . خدا نگهش دارد پیر زن تمام وسایل فاطمه را با حوصله جمع کرده بود و با دقت همه چیز را سر جاش گزاشته بود .  خدایا  مادر م را برایم نگاه دار.

دیشب وقتی می رفتم خونه همان موش شب گزشته را دیدم که پاهای عقبش درد می کرد رفت تو جوب آب  دلم براش سوخت .

وقتی با مادرم حرف می زدم علی رغم میل باطنی از رفتار خواهرم گله کردم که چرا در ایام نوروز ول کرد و رفت سده گفتم بهتر بود عید و سال تحویل کنار هم بودیم ولی این کار بد بود و من نباید این حرف را می زدم دل ادرم شکست . خدایا من را ببخش .خریت کردم.

غلامی مسیج داد که من برات مسیج دادم و گله کرده بود . چی بگم حال نداشتم . حالا ساعت سه بعد  از ظهر روز جمعه است این اولین  روز جمعه سال ۱۳۹۰ است.شکر.

 

 

اسلایدر