روز پنجم
جمعه پنجم فروردین ۱۳۹۰خانه با مادرم حرف زدم . خدا نگهش دارد پیر زن تمام وسایل فاطمه را با حوصله جمع کرده بود و با دقت همه چیز را سر جاش گزاشته بود . خدایا مادر م را برایم نگاه دار.
دیشب وقتی می رفتم خونه همان موش شب گزشته را دیدم که پاهای عقبش درد می کرد رفت تو جوب آب دلم براش سوخت .
وقتی با مادرم حرف می زدم علی رغم میل باطنی از رفتار خواهرم گله کردم که چرا در ایام نوروز ول کرد و رفت سده گفتم بهتر بود عید و سال تحویل کنار هم بودیم ولی این کار بد بود و من نباید این حرف را می زدم دل ادرم شکست . خدایا من را ببخش .خریت کردم.
غلامی مسیج داد که من برات مسیج دادم و گله کرده بود . چی بگم حال نداشتم . حالا ساعت سه بعد از ظهر روز جمعه است این اولین روز جمعه سال ۱۳۹۰ است.شکر.
