19/2/1390
دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰این روزا «گوزن»و سر نمیبُرن
میشکنن شاخشو میفرستن تو باغ
این روزا طاقو نمیریزن سرش
سر گلهشونو میکوبن به طاق
آخر نمایشا عوض شده
همه نقش همو بازی میکُن
اونایی که چشمشون به «قدرت»ه
همپیالههاشو راضی میکُن
نمیدونم اگه برگردیم عقب
دل «طوقی» واسه کی پر میزنه؟
اگه «فرمون»و یه شب دوره کنن،
چندتا چاقو پشت «قیصر» میزنه؟
نمیدونم اگه برگردیم عقب
«داشآکل» به عشق کی سر میکُنه؟
اگه «رستم»و ببینه روی خاک
پشتشو بازم به خنجر میکُنه؟
پای روضهی خودت گریه نکن
وقتی گریه ننگ مردونگییه
دورهای که عاقلاش زنجیرین
«سوتهدل» شدن یه دیوونگییه
این روزا دورهی غیرتکُشییه
کی میدونه «قیصر» اینروزا کجاست؟
بُکشی و نکُشی، میکُشنت!
اینجا بازارچهی «آبمنگول»یهاست.
. . .
. . .
صبح کار و خانه و راهی شدم برای رسیدگی به کارا ثبت اختراعات یه کی دوتا آدم بی خود و ناچار دنبال کارا دیدن مسعود و دادن مجله ها و بعد خونه ودر مسیر خون دادم و خانه نماز و کار .
فاطحی زنگ زد که بکل یارو منصرف شده چی بگم .شکر این هم حتماْ قصمته.
کار و کار.صدرا می گه بابا جواد سیگار می کشه و محمد جواد ه روی بازوی راستش خال کوبی کرده امیر صدرا به لاتین.
خیلی چیزا هست که باید بگم اما چه فایده !از خودم بدم میاد که انقدر حقیر شده ام این چه زندگی ما داریم.
