25/2/1390

یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح نماز و دعا حیران بودم. استراحت . و بعد باز نماز و دعا و حمام . مادرم شب گزشته با بهمن آمد و یک دست گل هم آورد راستش دلم می خواصت با او درد دل کنم دلم براش تنگ شده بود .

 شکر !

راهی شدم مادر محمود آشتیانی و محمود آمدن و راجه به بیمه حرف زدیم درست همان موقه مامور بیمه ۲۸ هم آمد آقای عزیز زاده ولی داخل ننیامد ورفت چی بگم حرفی برای گفتن نبود باز داستان دوسال ژیش .شکر حسابی عصابم به هم خورد بود .

 هوا بارانی است و دل گیر .

برای وفایی و روزبهانی و رمضانی دعوت نامه کنسرت فرستادم و بعد کار شماره موبایلم را دادم به مرتضی انجام داد .

 

اسلایدر