26/2/1390

سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح روز دوشنبه بود و ما را هی شدیم مادرم و محمد یوسف  خانه .بچه ها شاد بودن و می خندیدن  من هم به کار هایم می رسیدم .

عصر یوسف رفت و بعد از رفتنش صدرا گفت  دلم برای یوسف تنگ شده است .

سیاوش آمد و کارت دعوت ها را آورده بود بعد من و سعید سلامت رفتیم منزل آقای پور قاسمی برای همکاری ولی او منصرف شده بود که سند خانه اش را بگذارد و من چیزی نگفتم . قرار به کار دیگری شد.

شب خونه و شکر گذشت .

 

اسلایدر