1/8/1391
دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۱دوشنبه
برای نماز بیدار شدم و بعد خوابیدم .این بار داستان یک وزیر پاکستانی را خواب دیدم که پسرش با چند خبر نگار دوست است و اطلاعات حیعت دولت را به آنها می دهد و ...بعد از خواب حمام و زدن ریش و خلاصه راهی شدیم .پرمه دیر کرد و من ناراحت شدم و قتی رسیدیم منطقه ۲۲ جلسه شروع شده بود من دیدم جا نیست داد بیداد کردم فوری جای مخصوص درست شد رفتم نشستم و گویا بندی خدا ها از اول جا را برای من نگه داشته بودن ...نوبت به من کهرسید گفتم بخرید سرمایه یخ فروشی را که اگر نخرید سرمایه اش آب می شود و باید مسئولین از ان نیروی مردمی در سمن ها بهر مند شوند...
دوستان را دیدیم و مسئول منطقه ۵ هم گله می کرد که شما پیش ما نیامده اید...خندیدم و گفتم نیازی به کمک شما ندیدیه بودیم وحال برای کمک به شما آمده ام...
راهی شدیم سعادت آباد و جلسه برای کار سیدی ها و دیدن حاج حسن و شهروز شعر بافیان دو تا نامه برایش ادیت کردم و او را بعنوان مسئول سمی و بصری موسسه مشخص کردم . نهار هم خواندم . و بعد مسعودی آمد و ساعت ۵/۵ راهی خزانه شدم در مسیر چرت زدم و اتوبان نواب بیدار شدم خیلی خسته بودم . رسیدم لطفی را دیدم و ۱۰۰ بندی خدا داد...شکر.خواهرم جلسه را دیر شروع کرد و در خصوص مجله محله حرف زدیم یه پسره بود که بچه بدی نبود اولش تیز کرده بود که بتغه دید خبری نیست سمه قوی زد به کانال رفاقت ...ساعت ۹ راهی شدیم خانه . همان شوکلاتی را که صبح از جلسه به یاد صدرا برداشته بودم دادمش و این ها را نوشتم و راهی خونه شدم.
حتماً محمد یوسف خواب است بچم را از دیشب ندیدم...شکر...
