2/8/1391
سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۱سه شنبه
نماز را خواندم و خوابیدم و بعد زدن ریش و حمام و کار و خلاصه با مسعودی رفتم پیش دکتر ادیب خیریه و کمی بعد راهی شدم به طرف سفارت اسلوانی و دیدن سفیر و ...همش می گفتم دیر میشه و این تقصیر پر مه بود ...ولی رسیدیم و شکر اما همان جا دم در احساس کردم کار نمی شه و پاسخ منفی خواهیم شنید اما انرژیم را جمع کردم و حرف زدیم از هر دری گفتیم .خانم منشی هم خوب تر جمع کرد و لی می دانستم چه می شود و سرانجام قرار شد بررسی کنند و قرار برای وقتی دیگر باشد...یه جای کار مشکل داشته . من پر مه را درک می کنم ولی روشش قلط است او مثل خیلی های دیگر به فکر کلاه بر داری است ولی من کارم روشن و درست است نمی خواهم آلوده این کار ها شوم و برای شخصیت خودم هم بیش از هر چیز ارزش و احترام قائل هستم...بگزریم حالا ساعت ۴ پر مه میگه یروز بریم نهار بیرون بخوریم مردک خر .یکی نیست بگه خوب چرا همین امروز نه؟ به روش نیاوردم و رفتم از کیفم به اب نبات خوردم.و رفتیم سفارت کره جنوبی و نامه را دادیم.
خانه و قرار بود مسعودی بیاد بریم بیرون نیامد و من ماندم خانه .مادر یوسف زنگ زد گفتم حسش نیست...او رفت و محمد یوسف را برد کلاس موسیقی.باران گرفت با امیر صدرا رفتیم موتورسازی و موتر را گرفتم وزیر باران ررفتم دفتر وکیل ایمانی شکر.هدیه را دادم و بعد خانه .امیر صدرا خیس شده بود دلم سوخت ...این هم شکر...
شب خانه و بعد خونه...روز سنگینی بود خیلی سنگین...ولی شکر گزشت.
