4/8/1391
پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱پنج شنبه
نماز و استراحت و بعد هم زدن ریشو میش و بعد حمام و شکر...گوشی را که روشن کردم کلی اس ام اس آمد و بجز اس ام اس سیاوش که نوشته بود بابام پول می خواد و ...که گفتم برو خانه و بگیر...یک اس ام اس هم بود که نوشته بود یه کلیه با گروه خونی آ مثبت برای فروش ... چی بگم شکر...مسعودی زنگ زد که خانم قر قوزلو را بگو با ما همکاری کنه.رفته مرکز خیریه و پاتق کرده ...چی بگم...ویالون در دستم شکست...
تیموری هم زنگ زد که جلسه هست شما نمی آئید. گفتم نه .یادم افتاد که امروز قرار بود انجمن صنفی روزنامه نگاران برن دفتر من و جلسه داشته باشند...مهم نیست ...شکر این دفتر بود که این جماعت استفاده کنن.
صبح باز زیر دوش یاد وسایلم افتادم دیشب کانال منو تو فیلم مستندی پخش کرد که مرا یاد آرشیو صد ها فیلم تاریخیم انداخت و آهی کشیدم . اما صبح هنوز در فکر بودم...بی خیال شدم وقتی آمدم بیرون دیدم مادرم با فاطمه هم دارن در خصوص وسایل دفتر حرف می زنند و یاد پیانو دفتر افتادن .خلاسه که قارت گران و ویرانگران همیشه هستند...
عصر زنگ زدم آقای مسعودی و رفتیم بیرون مادرم و بچه ها را هم بردم کاپیشانم را عوض کردم و گردشی هم بود ...شب هم خونه...امیر صدرا را هم بردیم شب ماند خونه...
خانم قدرتی هم زنگ زد تشکر کرد و کلی اس ام اس تبریک و غیره.
یوسف پرسید بابا شما قوربونی نمی کنید .من خندییدم و مسعودی گفت گوسفند گناه داره!
