5/8/1391
جمعه پنجم آبان ۱۳۹۱جمعه
نماز و استراحت و بعد صبحانه و دعا و حمام و راهی شدم .هوا پائیزی پائیزی بود و شکر فرصتی شد تا با آقای بقایی حرف بزنیم...از هر دری...خانه...جالب بود باز در خصوص زن و زندگی حرف زدیم .
نهار و بعد مادر محمد جواد گفت لوله شوفاژ ترکیده گفتم کی گفت دیروز فهمیدم و من ناراحت شدم که چرا از دیروز نگفته و بعد فاطمه و مادرم و اامیر صدرا آمدن و تازه شروع شد ...مادر محمد جواد گفت : دلم می خواست که نگم و شما هر وقت میرید آنجا اینجوری میشه آقا دعوا شروع شد مادرم بچه ها و ...مادر محمد جواد من هی زددم خنده شوخی ولی نشد که نشد شب زدم بیرون و رفتم خونه...
شب ۱۲ خونه بودم محمد یوسف هم بیمار بود و قرار شد فردا نرود مدرسه...
شب خونه...
